|
All that we see or seem, is a dream within a dream
|

نمیدانم تا به حال نگاه یک گل را حس کرده اید یا نه؟
۱۶ دی ماه حدود ۲۰ شاخه گل صورتی و زرد در یک لیوان بلند روی میز کوچکی درست وسط اتاق کار من قرار گرفت. دوشنبه بود و بعد از آن روز تا۲۱ دی تعطیل بودم .وقت رفتن نگاهی به گلها انداختم .دلم می خواست با خود ببرمشان ،اما تا دیر وقت کلاس داشتم ،با خودم گفتم :"کجا ببرمشون ؟ دست و پا گیر می شن .تا اون موقع که من برسم خونه بی آب میمیرن "وبعد در را بستم و رفتم.
شنبه صبح در را که باز کردم یک دسته گل خشکیده توی همان لیوان روی میز بود .چند قدم به طرفشان برداشتم اما...برگشتم و پشت میز کارم رفتم . دلم نمی آمد سراغشان بروم.
ساعت حوالی ۱۰ بود .گل ها را از یاد برده بودم،برای پیدا کردن راه حل چیزی از پنجره به بیرون خیره شدم .یکباره حس کردم در اتاق تنها نیستم.برگشتم .نگاهم روی گلها خشک شد .میان گلهای خشکیده یک شاخه گل صورتی بیجان بود .رفتم کنارش. یک شاخه با یک گل نیمه باز و ۶ غنچه کوچک لب بسته.گل صورتی به من زل زده بود ،دلگیر.
امروز آخر دی ماه است .میز من کنار پنجره ای ست بی پرده .یک لیوان بلند لیمویی رنگ روی میز من نزدیک پنجره است . از آن روز به بعد هر صبح وقتی وارد این اتاق شده ام کسی بود که به من سلام کند و من هم به او بگویم "سلام گلم" و بعد دانه دانه حال غنچه هایش را بپرسم که چهار تایشان لبهای صورتیشان را کمی باز کرده اند و دو تای دیگر هنوز کوچکند اما با نگاه سلام کردن را خوب بلدند.
گل من نگاه کردن را خوب بلد است،و ماندن را .دارد به من نگاه کردن را یاد میدهد . هر بار که به پاسخ نگاهش به سویش بر می گردم چشمم به منظره ای باز می شود که همیشه بود اما نمی دیدمش.
با نگاه او حتی خودم را می بینم . گلی که در حال تماشای گلیست.گلی که در جاذبه ی گلی ست و در جاذبه بودن یعنی گل بودن .یعنی عاشق بودن.
برایتان آرزو دارم که نگاه کنید،زیبایی ببینید و در جاذبه عشق باشید .


چنان مستم چنان مستم من امشب
که از چنبر برون جستم من امشب
چنان چیزی که در خاطر نیابد
چنانستم چنانستم من امشب
به جان با آسمان عشق رفتم
به صورت گر در این پستم من امشب
گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل
برون رو کز تو وارستم من امشب
بشوی ای عقل دست خویش از من
که در مجنون بپیوستم من امشب
به دستم داد آن یوسف ترنجی
که هر دو دست خود خستم من امشب
چنانم کرد آن ابریق پر می
که چندین خنب بشکستم من امشب
نمیدانم کجایم لیک فرخ
مقامی کاندر و هستم من امشب
بیامد بر درم اقبال نازان
ز مستی در بر او بستم من امشب
چو واگشت او پی او میدویدم
دمی از پای ننشستم من امشب
چو نحن اقربم معلوم آمد
دگر خود را بنپرستم من امشب
مبند آن زلف شمس الدین تبریز
که چون ماهی در این شستم من امشب
گاه یک رهرو برای مداوای زخمهایش، ناچار به تنها ماندن می شود. و گرنه مردم با چاقوهایشان زخمهایش را تازه می کنند و به او فرصت بهبودی نمی دهند، فرصت نمی دهند که اثر زخمهایشان از بین برود.
از کتاب تفسیر شاهانه ساراها (تعلیمات تانترا – 4) از نشر حم
گوش ميدي . گاهي سوالايي مي پرسي كه شايد خودت يا اونو متوجه يه لايه پنهون تري كني . اصن يهو به خودت مياي و ميبيني تو بحثو شروع كردي . شايد با همون لبخند پر از آرامش . شايد با همون كلمه هايي كه هيچ كدوم ادعايي نداشتند و قصدي براي باز كردن يك گره . شايد با همون نرمي بيدفاع ...
خب ،تويي كه فك مي كردي خوب مي دوني كه چيز زيادي نميدوني ، حالا با تماشاي اين دريا حس ميكني همه زندگيت هرچي ضرر كردي واسه اين بوده كه يقين داشتي فقط تويي كه مي دوني . مي بيني كه اين دريا با همه ي غوغايي كه به پا كرده پيش موجاي سهمگيني كه دارن ميكوبن به ديواراي دلت يه چشمه ي كوچيكه آرومه . مي بيني اونقدر چيزها واسه مدعي شدنو سينه چاك كردن داري كه ادعا هاي ظريف و خط قرمز كشيدناي بي آزار اين درياي صادق پيشش گمه .
آخ كه كاش اينقد كه حالا خودتو مي ديدي ، يه خورده پيش از اين هم ديده بودي .
نه ، لبخندت رو ندزد . يـا اين لبخند همون لبخند والاي پر آرامش ديده مي شه و تو رو به غروب پر تلاطم يه درياي طوفاني ديگه مهمون ميكنه. يا حيروني تو رو فرياد مي زنه و يكيو به تماشاي تو .
این خونه دیگه نیازی به تکوندن نداره ،من دارم خونه م رو عوض میکنم .
فرض کنید در شهری بانویی وجود دارد که فقط و فقط کسانی را به یاد می آورد که خودشان را به یاد نمی آورند ، به علاوه فقط و فقط همه کسانی که خودشان را به یاد نمی آورند بانو را به یاد می آورند . حال به عقیده ی شما بانو خودش را به یاد می آورد ؟
با همه کدری این لایه های عمیق
که حقیقتم را پوشانده.
دوستم داشته باش
چرا که هیچکس
اینگونه دوست نمی دارد ،
چرا که هیچکس
چون من دوستت نمی دارد ...
از نگفتهها، از نسرودهها پُرَم
از انديشههاي ِ ناشناخته و
اشعاري که بدانها نينديشيدهام
عقدهي ِ اشک ِ من درد ِ پري، درد ِ سرشاريست. و باقيي ِ ناگفتهها
سکوت نيست، نالهئيست
اکنون زمان ِ گريستن است، اگر تنها بتوان گريست،
يا به رازداريي ِ دامان ِ تو اعتمادي اگر بتوان داشت،
يا دست ِ کم به درها ــ که در آنان
احتمال ِ گشودني هست به روي ِ نابهکاران
بااينهمه به زندان ِ من بيا که تنها دريچهاش به حياط ِ ديوانهخانه
ميگشايد
اما چهگونه، بهراستي چهگونه
|
در قعر ِ شبي اينچنين بيستاره |
زندان ِ مرا ــ بيسرود و صدا مانده ــ
بازتوانيشناخت؟

22:55
بی گاه دلتنگت می شوم
آخر بی گاه عاشقت شده ام
و این بی گاه ها که مکرر شد
بیقرار می شوم ناگاه
بی قراری را مگر می توان پنهان کرد؟
23:14
اگر چشمانت را ببندی
از پشت پلکهایت سر می خورم
"به ندانستگی ات می خزم "
به شعرهایی که آنجا قایمشان کرده ای،
پناه می برم.
یکی دستانم را نوازش می کند
آن یکی سرش را میان گیسویم پنهان میکند
دیگری وجب به وجبم را می بوسد
بسیاری به تماشایم می نشینند .
23:19
دوستت دارم ...
23:23
تورا صدا کردم
تورا خواستم
تو را می خواهم
که صدایم کنی
با بی تابی خواستنت
23:29
نبوسیدمت ؟
اینبار که نوازشم کردی
همه حواست را بده به بوسه های خاموش و کوچک تنم
بر سر انگشتانت
23:35
امشب عجیب شاعر شده ام
حالا شعرها خوابشان گرفته
از دستم می گریزند
من اما با ریتم گریزشان
برایت لای لای می خوانم .
23:39
امشب تا صبح
معشوقه ی خیالت می شوم
به اندازه تو گرم است
بی پروای اش را نمی دانم اما
از کجا دزدیده .
23:47
چه حس عجیبی دارد
که عشق بنویسی
بی انتظار پاسخ .
00:00

صدایی که می شنوی صدایی نیست که باهاش حرف می زنم ، صدای ذهن منه .
من از شش سالگی تا حالا حرف نزدم .
هیچکی نمیدونه چرا . حتی خودم .
چیزی که عجیبه اینه که من خودمو صامت نمی دونم .
و شاید این به خاطر پیانوست ... دلم براش تو این سفر خیلی تنگ میشه .
***
چه مرگی ، چه شانسی ، چه غافلگیریی . اراده من زندگی رو انتخاب کرد .
شبا ،به پیانوم و به گودال اقیانوسش فکر می کنم و گاهی به خودم که شناورم بالای اون .
در اون عمق همه چیز هنوز ساکن و بی صداست مثل یه لالایی واسه خواب.یه لالایی جادویی .

يافتي؟
ـ هنوز نه. ميدوني عمر پروانهها فقط يه روزه. توي همون يه روز به دنيا ميآن، عاشق ميشن، بچهدار ميشن، به هيچ چيز فكر نميكنند تنها پرواز ميكنند و گلها را بوسه ميزنند. پروانهها در اون يك روز از ما بيشتر عمر مفيد دارند. من در اين چهل سال حتي به اندازة عمر يك روزة يك پروانه نزيستم. تو چي؟
ـ من؟
ـ منظورم اينه كه حجم زماني خاطرات عاشقانه تو چقدره؟
ـ كورنومتر را پيدا كردي؟ توي دستت بود.
ـ هنوز نه. هيچ وقت عاشق شدي؟
ـ راستش فقط يك بار عاشق شدم. اوندفعهرم خودم نفهميدم. مادرم فهميد. يادم ميآد بچگيام وقتي ميرفتم به كوچه يه پسريرو ميديدم اون هميشه منو نگاه ميكرد، همچون گربهاي كه بخواد كبوتري رو بگيره. من ازش ميترسيدم و قلبم تاپ تاپ ميكرد. از اون خيلي ميترسيدم. به مادرم گفتم من از اين پسر ميترسم، هروقت اونو ميبينم قلبم تاپ تاپ ميكنه. مادرم گفت تاپ تاپ قلب علامت ترس نيست، علامت عشقه. تو عاشق شدي دختركم!
***
ـ تو چرا نميخوابي؟
ـ نميدونم. تو قلب داري؟
ـ هان. دارم.
ـ قلبت كجاست؟ ميخوام صداشو بشنوم.
ـ اينجاست. بيا گوش كن.
ـ اين چه قلبيه كه نميتپه. مگه مرده؟
ـ نه.
ـ تو صداي قلب منو گوش كن ببين از عشق تو چگونه به تپش افتاده. گوش كن.
ـ اين صداي قلب نيست. اين صداي كورنومتره. تو براي چي همراهت كورنومتر داري؟
ـ تايم خوشيهامو اندازه ميگيرم. هيچ وقت عاشق بودي؟
ـ نه، بقيه عاشق من ميشدند.
ـ از كجا ميفهميدي كه عاشقات شدند؟
ـ من تپش قلب اونها رو از پشت اين پرده ميشنيدم.
ـ بعد؟
ـ وقتي به اين ور پرده مياومدند، قلبشون از تپش ميافتاد. ميشنوي قلب تو سخت ميتپه. دارم صداشو ميشنوم. بيا اينور.
***
شغلتون چيه؟
ـ شاعر.
ـ شاعر. مگه شاعري هم شغله؟ منم شعررو دوست دارم، گاهي هم شعر ميگم، اما شغلم پزشكيه. حالا شغل شما چيه؟
ـ فعلاً كه مريضم. عادتاً وقتي كه سالمم شغلم عشقه.
ـ عشق؟ مگه عشقم شغله؟
ـ بهترين شغل دنياست. اما بيزينس خوبي نيست. تا حالا شما سوژة عشق يك مرد بودين؟
ـ زياد. بعضي از مريضهام هنوزم عاشقم هستند. ميگن اين بيمارستان ويروس عشق داره.
ـ پس اجازه بدين يه بيمار مبتلا به اين ويروس شمارو به زير بالكن شاعر دعوت كنه كه همة عاشقانرو جمع ميكنه و با آخرين شعري كه سروده، فال عشقشون روميگيره. الان وقت دارين؟
ـ اول سلامت شو.
***
همه عمر عشقرو جستجو كردم اما تنهايي رو يافتم. پس بگذار هر كس شمع تنهايي خودش رو روشن كنه.
زمانی رسیدن به میانه اش برایم کشف یک دنیا بود . چیزی بود که سخت بود .راستش را که بخواهی امروز اینجور می ناممش .آن روزها سخت برایم معنی این روزها را نمیداد .
سخت شجاعم می کرد . به من میگفت سرت را بالا بگیر .
حالا این مسیره هر روزه پناهی شده که به محض شروعش امنیت میآید . میماند و هیچ چیز نمی تواند بر همش زند.صدای فراوان بوقها گم است چه رسد به زنگی که مرا بخواهد . چیزی نمیشنوم ، انگار در تونلی هستم با صدای ریزش قطرهای آب که آرام است اما آنقدر تکرار میشود که به خیالم باران گرفته .
اینجا تونل است ، میدان هم دارد . میدانی که همه چیز را پاک میکند. زورش اما به آن دو روز نمیرسد و به آن نگاه .
اینجا دخترکی ست که هر بار عاشقش میشوم .سرش را به شیشه تکیه داده و صورتش را با طره ی مو و شال فیروزه ای اش از من پوشانده . خوب که نگاه میکنم انعکاس نگاهش را در شیشه میبینم .
آه این نگاه ، آخرین چیزی که میدان زورش به آن نمیرسد .
اینجا شب است . خیلی وقت است که شب است . دروغ نگفته باشم خورشید دو بار از پس این شب برآمده .
روز اول است . خورشید در آسمان پشت ابری بزرگ : دخترک با نگاهی به آسمان راه می افتد .صدایش میکنم .با من دوست میشود . تمام آن روز من آن دخترم که با لبخندش همه چیز را آب میکند .همه چیز حتی تو را . آب که شدی خودش را در تو می اندازد و رنگ فیروزه ای شالش همه آب را میگیرد .
آب میجوشد ، میچرخد و میپیچد . بالا میرود و دختر را با خود میبرد .حالا دختر به ابر میماند . از پایین که نگاهش کنی انگار ایستاده اما ذره ذره میشود منبسط میشود . شب میشود و گمش میکنم . نگاهم به ماه است و همیشه حسودیم میشود .
روز دوم است .روزی از جنس روزهای زمستانی . برف میبارد . دختر همان دختر است صدایش میکنم، لبخندش اما آتش میزند . سرخ میکند . آتش که زبانه گرفت خود را در آن می افکند . چشمها اشک میریزند . دختر میسوزد و دود میشود . به آسمان نگاه میکنم،دو ابر سیاه پیداست . نگاهم میکنند . برف تند تر میشود . همه چیز را که پوشاند آسمان زیبا میشود .دیگر ابری نمانده ،تنها نشان او همان آسمان است که چون شالی بر سر شهر افتاده . شب میشود ،گمش میکنم . به ماه حسودیم میشود .
دیگر رسیده ام . زنگها با من کار دارند . صدا ها ،پیغام ها ،...
دختره بزرگ میخواهند ، خواهر میخواهند ، همسر میخواهند ، مهندس میخواهند ، همکار میخواهند ، سنگ صبور میخواهند ...
کسی دخترک را نمیبیند ، هیچ کس او را نمیخواهد . من شجاعت میخواهم ...
اینجا شب است .
تنت به دردم می آورد
چنان که جهان خدا را ...
سیلویا پلات
خدایا چرا از این اتاق لعنتی آشپزخونه معلومه ؟؟این از کجا پیداش شد ؟
نگا کن از همین اول صبح چقدر خسته س .
بازم یه بهونه تازه واسه اینکه فضای اینجا از قبل هم غیر قابل تحمل تر بشه .
یه صندلی گذاشته کنار همون پنجره بزرگ که تمام این شهر دود گرفته رو می شه ازش دید .
از صبح دو دفعه رفت و اونجا نشست . زل زد به بیرون تا صداش کردند .
حالا من بی پنجره چیکار کنم ؟
حواسم به کارم نیست ، یعنی اصلا اینجا نیستم .
همه زجری که از دیدنت با اون قامت تکیده وقتی سینی چایی رو رو دستای لرزونت می گیری یه طرف . این زل زدنت به بیرون از او پنجره یه طرف .
با خودم می گم کاش بری . ولی یهو قلبم می لرزه . نه . چی می گم؟من کی هستم که بگم کی باید کجا باشه و چکار کنه . به خاطر این بغض کردن های مسخره ی من که این بدبخت نباید از نون خوردن بیوفته.
باشه باشه ، اون پنجره مال تو ...نمی دونم ،شایدم یه روز باهات شریکش شدم . شاید حتی همه اون چیزایی که از اونجا دیدم رو نشونت دادم شاید اون بازی رو هم یادت دادم .شاید ... اگه موندم ، اگه تونستم تحمل کنم باهات شریکش می شم ، فقط قول بده بهم نگی اون چیزایی رو که وقتی به بیرون زل میزدی توی ذهنت می دیدی ...قول بده دیگه واسم چایی نیاری .
خودت را برای اولین بار میبینی
انگار که پیش از این نابینا بوده ای
و مرا می بینی
چسبیده به تو با چشمانی بسته
تنم صدایت میزند
دستت که به من می رسد
حیرت میکنی
خط بریل می دانی
و می خوانی
و می خوانی
سطر به سطر م را
و بازم میابی .
ترانه ای که نخواهم سرود
من هر گز
خفته ست روی لبانم.
ترانه ای
که نخواهم سرود من هر گز.
بالای پیچک
کرم شب تابی بود
و ماه نیش می زد
با نور خود بر آب.
چنین شد که من دیدم به رویا
ترانه ای را
که نخواهم سرود من هرگز.
ترانه ای پر از لب ها
و راه های دور دست،
ترانه ی ساعات گمشده
در سایه های تار،
ترانه ی ستاره های زنده
بر روز جاودان.
لورکا-ترجمه احمد شاملو
وصدای جغدها در میخانه قلبم می پیچید
تو آنجا تنها بودی
جام میگرداندی
برای آنها که نبودند
برای آنها که نیامده رفته بودند .
می چرخیدی و می خواندی :
" خانه ام گرم است "
از گردش گهواره وارت بود یا آواز
نمی فهمیدم کی خوابم می برد
با آوازت می خواباندیم و سحر
با آوازت بیدارم می کردی
"خانه ام گرم است ... آنهمه میزده ... اینجا ... اینجا "
آه ساقی بد مست من
نای چرخیدنت نبود و به گواه آواز ،
دیوارها را نشانم میدادی
شعرهای خط خطی
حلقه های گل آبی
درخت بید
نرگس ها ...نرگس ها
که همه سرخ بودند از شراب .
به بام قلب من آی و چراغ مه برکن
"نزدیکتر خدای من،
نزدیکتر به تو "
اینجا می ایستم
با همه آنچه برایم فرستادی
آواز می خوانم
تا خورشیدت غروب کند
و تاریکی بر سردی سنگ بنشاندم .
این پرتگاه سکوی آواز من است.
"نزدیکتر خدای من
نزدیکتر به تو."
غرورت ، غرقت کرد . دیدی که نه شنا به کارت آمد ، نه بلندی های کوه ؟
پسر نوح گفت : اما آنکه غرق می شود ، خدا را خالصانه تر صدا می زند ، تا آن که بر کشتی سوار است.
من خدایم را لابه لای توفان یافتم . در دل مرگ و سهمگینی سیل .
دختر هابیل گفت : ایمان ، پیش از واقعه به کار می آید . در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی ، هر کفری بدل به ایمان میشود . آنچه تو به آن رسیدی ، ایمان ِ به اختیار نبود ، پس ِ گردنی خدا بود که گردنت را شکست .
پسر نوح گفت : آنها که بر کشتی سوارند ، امنند و خدایی کجدار و مریض دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود . من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم . خدای من چنان خطیر است که هیچ توفانی آن را از کفم نمی برد .
دختر هابیل گفت : باری ،تو سرکشی کردی و گناهکاری . گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد .
پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت : شاید آن که جسارت عصیان دارد ، شجاعت توبه نیز داشته باشد . شاید ان خدا که مجال سرکشی داد ، فرصت بخشیده شدن نیز داده باشد !
دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت : شاید . شاید پرهیزگاری من به ترس و تردید آغشته باشد ، اما نام عصیان تو نیز دلیری نبود . دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر . مجال آزمون و خطا نیست .
پسر نوح گفت : به این درخت نگاه کن . به شاخه هایش . پیش از انکه دست های درخت به نور برسند ، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند . گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد . گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت ...
من اینگونه به خدا رسیدم . راه من اما راه خوبی نیست . راه تو زیباتر است ، راه تو امن تر مطمئن تر ، ای دختر هابیل !
پسر نوح این را گفت و بدرودش گفت و رفت : دختر هابیل تا دوردست ها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید : آیا همسری اش را سزاوار بودم ؟ !!
عرفان نظر آهاری
........
کمکم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیهکردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.
و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند
و هدیهها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همهی راههایت را همامروز بسازی
که خاک فردا برای خیالها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانهی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی میارزی.
و میآموزی و میآموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری.
متن از بورخس، ترجمهی محسن عمادی
فرو می ریزم، فرو می ریزم من،
چون ماسه ای که از میان انگشتان.
به یکباره ذره ذره ام حسی میشود
عطشی می شود
فراخ می شوم ،درد می کشم
در همه جای ام
درقلبم اما بیشتر از هر جای .
با میل مردن،
تنهایم بگذار
گمانم اکنون
چنان پریشانم
که این پریشانی
تواند آسان
بترکاند نبض مرا.
تو،ای همسایه ی خدا
گاهگاهی اگر
در شبی بلند با در کوفتن های خود می آزارمت
از آن روست که صدای نفس هایت را به دشواری می شنوم .
و می دانم که در سرای خویش تنهایی .
ماریا ریلکه
- بیا ، بیا اینجا کنارم بخواب . اونقد اونجا نشینو بهم زل بزن ...میبینی که دیگه نمی ترسم . دیگه وقتی نگات می کنم قلبم سنگین نمیشه ... کی فهمیدم ؟ همین حالا ... درست همین حالا .
- ...
- خوبه ، حالا کنارمی ، نزدیکه نزدیک ، نفسهام میپیچه تو صورتت . اما تو انگار نفس نمی کشی . نمی دونستم ...از دور نمی تونستم بفهمم .
- ...
- چشمهات رو چرا بستی ؟ وای مگه میشه ؟ میشه تنهایی چشمهاشو ببنده ؟ درست گفتم ؟ اسمت همین بود ؟
- ...
- ببین دوباره وحشت برم میداره . چشماتو باز کن . همین حالا بود که تازه به هراس نگات عادت کرده بودم .
- ...
- خوابم برده انگار. اما چشام بازه. بازه باز و چشمهای بسته تو رو میپاد . دستم رو می گیری و انگشت کوچیکم رو به لبهات نزدیک می کنی . باز هم نفس نمیکشی . وساعت ها طول می کشه کش میاد و تو سر فرصت دونه دونه انگشتهای منو میک میزنی . و صدات رو می شنوم ، صدای تنهایی رو که بی اونکه نفس بکشه به انگشتام میگه : چقدر خوشمزه اید!
نکنه واقعا من از اون دست آدمایی ام که از ترس مرگ خودکشی می کنن؟
گریه م می گیره . شاید ،...
چقدر حالم بد بود . شایدم هنوزم هست فقط تغییر فاز دادم . اما حالا خب حداقل نا دارم مثل قبل کلی از مسیرو پیاده برم و بیام . از هفته پیش ، از دم در تا سر کوچه- که همیشه وقتی کسی تو کوچه نبود می دویدم-واسم شده بود مصیبت .امروز ندویدم ولی از سرم گذشت . تازه چشم بسته اومدم و به صدای گنجیشکا گوش دادم .
دیشب خواب دیدم دارم ستارم رو می دم بهت !! اما انگشتام به دسته ساز چسبیده بود .ر می بمل و فا.معنیش اینه که من خیلی خسیسم ؟ نه ، آخه بعدشو که نمی دونی ، پس نگو .
دلم حالو هوای اسیر بودن رو داره . نمی دونم اول این شعره اومد یا این حس ولی همش تکرار می شه تو سرم :
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
الان می گی جمع کنم خودمو آره ؟ نه این جوری می گی : همش ماله این کتابس دختر بذارش زمین دیگه.خر جونم بس کن.جدی جدی خر میشی آ .
هفته پیش داشتم فکر می کردم.برم یه چند تا کتاب بخرم واسه خودم.نشد. می گم که نا نداشتم . اون دو تا کتاب تازه بابا خوب بود . ولی اونی که من می خواستم نبود . پس سعی کردم از جادو استفاده کنم ...یعنی جادو خودش فکر کرد وقتشه ...بنابراین تو بدونه اینکه روحتم خبر داشته باشه ، شنبه "نووه چنتو" رو بهم دادی ...
وه چه ره است از دل تو تا دلم؟
خوب منم در عوض هدیه ت کلی اسیرت کردم ، اونم کجا وسط بازار تجریش . هی هنوز به خودم میگیم:جای بهتری واسه از حال رفتن نبود ؟
خب جادو، یه وقتایی جادوگرم می ترسونه اونقدر که بازار دور سرش بچرخه و ...
ذوقه داشتن کفش سفیده هم حالمو بهتر نکرد ، که یکشنبه بتونم برم سره کار .
نووه چنتو رو داشته باشی و بری سره کار ؟ اصلا نمی شد .سه دفعه پشت هم خوندمش .
عصر یکشنبه بعد از تموم کردن کتاب ، کفش سفیده رو پوشیدم و اون نواره ترانه های شیلی رو گذاشتم و باهاش رقصیدم . آره نگفته بودم . خب فکر میکنی روم میشد بعد از اون همه که اذیت شدی و غصه خوردی و ... بهت بگم که من سرو مرو گندم و تازه دارم از شوق می رقصم.
بعد از اونم که تا همین حالا این کتاب پاییزی دستمه ...فکر کنم فعلا ولش کنم. به قوله تو باید جمع کنم خودمو . مثلا جمعه تولدته .کلی برنامه دارم .اینجوری که نمیشه .
هفته عجیبیه. هفته ای که با نووه چنتو شروع شه ... بعدش ساز زدن من واسه بابایی بعد مدتها که بهش قول داده بودم ، رقصیدن ، اون سی دی جدیده که تو ماشین گذاشتیش و من شاخ در آوردم ،خواب دیشب ... ، و کنسرت روز جمعه -که هدیه تولدته –
بازم دلم گریه می خواد .اینجوری نمیشه . باید حساسیتمو کم کنم .ولی چه جوری؟ هر چی میشه زودی اشکام رودخونه میشن . تو هم که کلافه می شی . می ترسم روز تولدت اونجا نتونم جلوی گریه مو بگیرم . اخم نکنی ها . خب؟ اصلا به روی خودت نیار . این جوری گریه م بیشتر می شه .
نمی دونم چرا اینا رو اینجا نوشتم .
شاید چون میدونم این روزا اینقدر کار سر جفتمون ریخته که شاید نشه حرف زد . تازه اگه نشد اینجوری یادم نمیره .
خب ، حالا که داری بزرگتر می شی ، کوچیکیتو یادت نره .
تولدت مبارک .
دانه ها محدود است
در دل هر دانه
سیب ها نا محدود...
چیستانیست عجیب!!!!
دانه باشید نه سیب
***
ماجرا از اون جایی شروع شد که یکی از دوستام این شعر که نمی دونم از کیه رو واسم آف لاین گذاشت . من به نظرم جالب اومد.
خوب چیزایی که جالبن رو واسه بقیه هم می فرستم .
تا امروز که دیدم تو واسم نوشتی که "اگر همه دونه باشن،سیب از کجا بیاریم ؟؟"
راستش سوالو نفهمیدم ، یعنی به نظرم رسید مگه دونه سیب رو نمیسازه ؟ ...بعد رفتم و یه باردیگه این شعر رو خوندم .
واسه تو چیزایی که از سرم گذشت رو نوشتم ولی دلم خواست اینجا هم بنویسمش.
خوب بار اول که خوندمش خیلی بهش فکر نکردم . با یه بار خوندن جالب به نظر می آد .اون موقع انگار فهمیدم که این شعر می خواد بگه ،تصوری که از خودت داری ،تصور امکانی وسیع باشه .مثل امکانی که یک دونه واسه درخت شدن و به بار آوردن هزاران سیب داره .
حالا که دوباره خوندمش بنظرم خیلی تفاوتی بین سیب ودونه نیست ولی خوب به نوعی سیب بودن رو خوشتر دارم .
هر سیب گر چه دونه های محدودی داره ولی :سیبه ، خوشمزه ست ، هست در نهایت اون امکانی که دونه در سر داشت .
دونه ماله سیبه ،سیب چیزی در دلش داره که نامحدوده ،وسیعه ،پس سیب نامحدوده ،میتونه خودشو تکثیر کنه .
وای که چه بامزه ست ...حالمو خوب میکنه .
...
پی نوشت : فکر کنم پست اینطوری تا حالا نداشتم . واسه خودم اینم بامزه ست.
در ضمن دقت کردید وقتی یه شعر میگه چیکار کنید:"دانه باشید نه سیب " دیگه شعر نیست ؟