خودم را سخت سانسور می کنم.
وقتی صدایم می کنی هر جای قصه که باشم ،هر چقدر دور هر چقدر ناشناس پی صدایت میگردم و بی اختیار صدایت می کنم .
نامریی شده ام دیگر حتی سفید هم نیستم که در تاریکی ها آسان تر پیدایم کنی .می نگارم و می نگارم این قصه را و هر چه پیشتر میروم محو تر می شوم ...قهرمانی هستم که نیست ،قهرمانی که همه کس بود حالا سایه هم نیست .قصه به نام او بود .به نام صورتش که به آفتاب می آمد به نام صدایش که به سادگی سیب بود به نام شاعرانگی اش به نام قلبش که هیچ عشقی و هیچ زیبایی از یگانگی اش نمی کاست.هیچ کس چون تو نام بر او نمی نهاد و خوش آهنگ تر از تو به نامش نمی خواند حالا نه نام دارد و نه نشانی. صدایش کن حتی اگر شده به نام هیچ .صدایش کن.
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۳۸۵ ساعت 2:18 PM توسط بانوی سپیده دمان
|
درياب كه از روح جدا خواهي رفت