گریز

می توانی برای رفتن پی بهانه بگردی
اما بهانه ها همه پیش از تو رفته اند
بی آنکه پی تو بگردند
***
رفتن یا ماندن
چه فرقی دارد
وقتی همه ی راه ها
از قلب من می آیند
و به قلب من می رسند
***
می توانی چشمهایت را ببندی
و فکر کنی این راه توست
اما باز قلب من است و گام های تو
و بی آنکه بدانی
ضرباهنگ گام ها را با قلبم میزان می کنی
***
می توانی گوش هایت را بگیری
نشنوی
بدوی، تا به نفس بیفتم
نسیم باد می شود، باد طوفان
***
خدای محبوس در راهِ من
نمی شنوی اما در باد
صدای فریاد می آید

بیقراری


با تو از چه باید گفت؟
با تو با چه زبانی گویاترم؟
نمیدانم بیقراری دل از چیست همه چیز به جای خود باقی ست
با این همه انگار چیزی بزرگ را گم کرده ام
انگار چیزی از دستم پریده است
و یا
خیال پریدن دارد
...قلبم به من میگوید...
***
در شکنج ِ یک حرف
یک کلمه
یک راز
تنها
نوایی بس خاموش ست مرا،
و سکوتی
نامیرا
دل من انگار
جوجه کفتری خیس است
که در باران اشکهایم
به لرز افتاده
یا انگار ، شاپرک تازه پریده از پیله ایست
ترسان و سرگردان
با این همه
سکوت سرشار از توست
و دوست داشتن
در رگهایم جــــــــــــاری