به بهانه ی عشق

برداشتی آزاد از دل نوشته ی رضا براهنی ؛آنگونه که دوست می داشتم:

 

چقدر و چند از این پرنده ها بغلت داری ...بپروازان همه را ...من آمده ام.

آغشته کردی ،آعشته مرا به خود ؛چقدر و چند می رانی ام.

آسمان می باراند روح تو را بر من...بگو بپرانندم و دور تو گردانندم

تا پیش مرگ تو باشم ،تا پیش پیش مرگ تو باشم.

هر چه با چشمهایم تو را بخورم سیر نمی شوم ،چقدر وچند ببینم و هیچ گاه سیر نشوم ...بسیرانم.

مرا با خود در خیالت بغلتان تا خوابت با خوابم آید.

به گردن خود ببوسانم.در طراوت نامت بمیرانم.

یارم نباش ،خودت باشم ،خودم باش...

آمدی که بیایی ،بیا و چنگ وار مرا برگیر و بنواز...بزن که بخوانم ...بخوانانم.

یادگارم کن به دیوارهای شهر و بگو دیوارها را به زیر پایت اندازند...من آمده ام.

با من بیامیز تا کس نداندمان ...تا ندانندم.

نام طلوع من

برای خاطر گلها و آسمان آبی زیسته ام سالها،بی امید هیچ روزنه ای به مهتاب که نردبان صعودم باشد به سوی نقره ای ترین سعادت بی نشان.

چه روزها که برخاستم و بی آنکه بدانم که هستم و برای چه ،روز را به شب رساندم و چشم بستم .من برای روزهایی که رفتند بی آنکه در آن لحظه ای زیسته باشم در قلب خود سنگینی پر دردی را رنج می برم.

من سزاوار بسیاری از لحظه ها نبودم و بسیاری از لحظه ها سزاوار من.

و حالا...همه چیز بر همان رسم پیشین است.درسی که هر روز بی هیچ غفلتی محکومم به آموختنش.

و عجبا که هیچ از آن نیاموختم ،مگر تصویری هزار چهره از رنج...رنج آنکه دانستم و نتوانستم رنج آنکه بودم و نشدم .رنجی برای هیچ و هیچ که سخت بر خود بر بسته ام و می پندارم که چون چشمم دستانم و همه اعضایم و حتی چون روحم از آغاز با من بوده است.با من زیسته است و حال به سختی من و اویی وجود دارد ...در هم آمیخته ایم.

شتاب زده می روم نفس می کشم می بینم می شنوم دوست می دارم تا شاید لحظه ای جا بماند ، اماهمیشه همقدم است با من و شاید پیش از من.

از کودکیم گویی هزار سال می گذرد ،بزرگ نشدم .هر روز وهر روز رنج من بزرگ و بزرگ تر شد و حالا وقت رد شدن از خیابان دستم را می گیرد، لالایی سوزناک می خواند و می خواباندم زیر نظر می گیردم قضاوتم میکند و سطرهای دفترم را پر می کند ازواژه های دروغین .

رنجم در دستم است ،به دستم چسبیده است ،رنجم شکلی ست غریب در سر انگشتانم با خطوطی دوار...بر هر چه دست می نهم اثر رنجم بر آن نقش می بندد و میدانم که دیر نمی گذرد که به جرم رنجوری به دام می افتم.آری، رنجم اینجاست در درون من ،آن را بو می کشم، حس می کنم.

رنجم می خواهد که من تحقیر شوم ،می خواهد از هراس پابه فرار بگذارم .تا اثبات کند که مرا گریزی از او نیست.

...در وجودم نیمه ی روشنی ست دلباخته ی آسمان اندیشه دوست داشتن رنگ و شعر .اما رنجم می خواهد این نیمه را به قتل برساند.می خواهد با سایه ی ابر سیاهش همه وجودم را در بر گیرد .می خواهد به من بقبولاند که آنقدر خوبم که باید کامل باشم و گر نه هیچم.

اما من برای خود چیزی هستم که عاشق میشود می خواند مینویسد کار میکند می دود خسته میشود خجالت میکشد مضطرب میشود دلتنگ میشود نمی تواند ...

آنگاه رنجم از راه میرسد و با تصویری از کمالی انتزاعی و اثبات آنکه چه دورم از آن و احساس تلخ ناکامی به نابودی ام می کشاند.

بزرگ نشدم آری، اما بیست و سه سال از عمرم میگذرد .من اغلب جنگیده ام جنگیده ام و پیروز شده ام نه در دستیابی به کمال، بلکه در پذیرش اینکه من، بانو، با همه کاستی های انسانی ام ،حق حیات دارم. حق زیستن، عاشقانه زیستن .

نمی توانم انکارش کنم اما پا به فرار نیز نمی گذارم ...ادامه میدهم ،بگذار بیا ید .

نمی داند اما هر روز ،هر سپیده ،خواب می ماند و آنگاه من کاملم ؛روشنی ِ تمام.

بگذار بیاید، اما من نامم را به او نمی دهم ،نام

طلوعم را.

باید بداند من بانویم ،بانوی سپیده دمان.