شاید مجرمیم همه ،شاید اینجاییم برای ذره هایی از زندگی ،لذت ،خوشی که در دریایی از درد غوطه ورند . شاید بیچاره ایم، شاید اسیر .شاید رانده شده .

همه ی اینها قبول ،اما نگو دلگیری از سیب . سیب یا گندم ،من یا حوا.

مهم این است که اینجاییم برای حس آرامش آغوش هم ،حتی اگر شده ذره ای، حتی اگر شده دمی،حتی اگر این وحدت سحر آمیز را تنها سر انگشتانمان دریابندیا تنها گره خوردن نفسهایمان در رویا.

همه اینها بهانه ست ، او که می خواست  فریبم را بخوری راهی نداشت جزآن سیب ،آن سیب  که در دستهای من سیب شد . او که می دانست عشقش را تاب نداریم  ،راهی نداشت جز راندن .

اینجاییم تا توی رانده شده اینک دستهای من رانده شده را چنان سفت بگیری تا دستت عطر سیب بگیرد.اینجاییم تا از پشت چشمان مسلح شده با رنجها ذرات عشقش را در نگاه هم ببینیم .

او چاره ای نداشت ...من هم چاره ای جر آنکه ذره ذره های او را در قلبم-سیب سرخ حوا-قایم کنم تا اگر شده دمی ثانیه ای این ذره ها را با صدایم ،نگاهم،نفسهایم، سر انگشتانم به تو ببخشم.