اولین روز

روزی از خواب برمی خیزی

خودت را برای اولین بار میبینی

انگار که پیش از این نابینا بوده ای 

و مرا می بینی

چسبیده به تو با چشمانی بسته

تنم صدایت میزند

دستت که به من می رسد

حیرت میکنی

خط بریل می دانی

و می خوانی

و می خوانی

سطر به سطر م را

و بازم میابی .

 

ترانه ای که نخواهم سرود

من هر گز

خفته ست روی لبانم.

ترانه ای

که نخواهم سرود من هر گز.

بالای پیچک

کرم شب تابی بود

و ماه نیش می زد

با نور خود بر آب.

چنین شد که من دیدم به رویا

ترانه ای را

که نخواهم سرود من هرگز.

ترانه ای پر از لب ها

و راه های دور دست،

ترانه ی ساعات گمشده

در سایه های تار،

ترانه ی ستاره های زنده

بر روز جاودان.

 

لورکا-ترجمه احمد شاملو

مهر ،ماه مهربان ، میدانی چقدر گذشته است که تو دیگر با من مهربان نیستی ؟