دلم می خواد بنویسم اما نمی دونم از چی .درموندم انگار توی یه ساعت شنی گیر افتادم .
دلم می خواد فکر نکنم به هیچ چیز و هیچکس .دلم می خواد همه چیز متوقف شه .
نمی دونم شده تا حالا بخوایید فقط برید و جاش اصلا مهم نباشه.
آخ که اینجا هم واسه بی نقاب بودن دیگه امن نیست.
نکنه افسردم؟مهمه ؟ خطرناکه؟
تا حالا تو موقعیتی گیر افتادید که حس کنید عده ای دور و برتون ،از نزدیکاتون، حس خوبی بهتون نمیدن اصلا صمیمی نیستند مدام خودتو زندگیتو خانواده تو مشکلاتی که دورتو گرفته قضاوت می کنن.
تو جمعشون در مورد همه چیز توحرف می زنن و نسخه می پیچن اونوقت تو آروم آروم خودتو کنار بکشی و سعی کنی وارد بازی شون نشی سعی کنی حداقل آرامشو تو این شرایط حفظ کنی اما این دورشدن خودتو رنج بده چرا که دوسشون داری -میگن از خونشونی- و ازشون یه دنیا خاطره داری ...دوسشون داری... شاکی اند از فاصله گرفتنت از "بی معرفتی ت" .
می گن دلشون می خواد بهشون سر بزنی باهاشون باشی بهت سر بزنن اما تو گیج باشی که پس چرا بازی شونو بلد نیستی چرا اونجور که دلت می خواد نمی تونی با ها شون حرف بزنی.چرا پشت حرفاشون صمیمیتی نمی بینی چرا سردت می شه و حس میکنی گیر افتادی و قضاوت می شی و خانوادت که به زلالی آبن قضاوت میشن.
اگه من یکی رو دوست داشته باشم اما نشنومش ،اون چیزی که حقیقتشه نبینم و نپذیرم اگه آسون باشه ساده باشه و بازی بلد نباشه اگه همرنگ همه نباشه ...می شه ؟
اگه می شه پس شما دوسمون دارید .اما جنس دوست داشتنمون فرق می کنه .
شاید کم تلاش کردم .شاید به جای موندن و پیدا کردن راه فرار کردم .
من که باور داشتم و دارم که همیشه یه راهی هست من که از بر بودم که واسه دوست بودن اول از همه باید صبور بود چرا درموندم ؟
نمی دونم شاید واسه حفظ آدمی که همه هستیمه زندگیم از اونه وبعد از گذشت تقریبا نیم قرن از زندگیش با اون همه سختی اونقدر شکننده شده که می ترسم .
اونقدر می ترسم که در مونده شم .
چه کار می شه کرد؟
درياب كه از روح جدا خواهي رفت