غایت

دوستم داشته باش

با همه کدری این لایه های عمیق

که حقیقتم را پوشانده.

دوستم داشته باش

چرا که هیچکس

اینگونه دوست نمی دارد ،

چرا که هیچکس

چون من دوستت نمی دارد ...

اگر شبی از شبهای پاییز دیوانه ای

                                          

22:55

بی گاه دلتنگت می شوم

آخر بی گاه عاشقت شده ام

و این بی گاه ها که مکرر شد

بیقرار می شوم ناگاه

بی قراری را مگر می توان پنهان کرد؟

 

23:14

اگر چشمانت را ببندی

از پشت پلکهایت سر می خورم

"به ندانستگی ات می خزم "

به شعرهایی که آنجا قایمشان کرده ای،

پناه می برم.

یکی دستانم را نوازش می کند

آن یکی سرش را میان گیسویم پنهان میکند

دیگری وجب به وجبم را می بوسد

بسیاری به تماشایم می نشینند .

 

23:19

دوستت دارم ...

 

23:23

تورا صدا کردم

تورا خواستم

تو را می خواهم

که صدایم کنی

با بی تابی خواستنت

 

23:29

نبوسیدمت ؟

اینبار که نوازشم کردی

همه حواست را بده به بوسه های خاموش و کوچک تنم

بر سر انگشتانت

 

23:35

امشب عجیب شاعر شده ام

حالا شعرها خوابشان گرفته

از دستم می گریزند

من اما با ریتم گریزشان

برایت لای لای می خوانم .

 

23:39

امشب تا صبح

معشوقه ی خیالت می شوم

به اندازه تو گرم است

بی پروای اش را نمی دانم اما

از کجا دزدیده .

 

23:47

چه حس عجیبی دارد

که عشق بنویسی

بی انتظار پاسخ .

 

00:00

شروع می شوم ...

اولین روز

روزی از خواب برمی خیزی

خودت را برای اولین بار میبینی

انگار که پیش از این نابینا بوده ای 

و مرا می بینی

چسبیده به تو با چشمانی بسته

تنم صدایت میزند

دستت که به من می رسد

حیرت میکنی

خط بریل می دانی

و می خوانی

و می خوانی

سطر به سطر م را

و بازم میابی .

 

میخانه

وقتی شب ها سرد بود

وصدای جغدها در میخانه قلبم می پیچید

تو آنجا تنها بودی

جام میگرداندی

برای آنها که نبودند

برای آنها که نیامده رفته بودند .

می چرخیدی و می خواندی :

" خانه ام گرم است "

از گردش گهواره وارت بود یا آواز

نمی فهمیدم کی خوابم می برد

با آوازت می خواباندیم و سحر

با آوازت بیدارم می کردی

"خانه ام گرم است ... آنهمه میزده ... اینجا ... اینجا "

آه ساقی بد مست من

نای چرخیدنت نبود و به گواه آواز ،

دیوارها را نشانم میدادی

شعرهای خط خطی

حلقه های گل آبی

درخت بید

نرگس ها ...نرگس ها

که همه سرخ بودند از شراب .

"نزدیکتر خدای من،

نزدیکتر به تو "

اینجا می ایستم

با همه آنچه برایم فرستادی

آواز می خوانم

تا خورشیدت غروب کند

و تاریکی بر  سردی سنگ بنشاندم .

این پرتگاه سکوی آواز من است.  

"نزدیکتر خدای من

نزدیکتر به تو."

شوق خواب هیچ کس نبودن

فرو می ریزم، فرو می ریزم من،

چون ماسه ای که از میان انگشتان.

به یکباره ذره ذره ام حسی میشود

عطشی می شود

فراخ می شوم ،درد می کشم

 در همه جای ام

درقلبم اما بیشتر از هر جای .

با میل مردن،

تنهایم بگذار

گمانم اکنون

 چنان پریشانم

که این پریشانی

تواند آسان
بترکاند نبض مرا.

 

کمی ، خودخواهی ام بیاموزید
به خودخواهی یتان قسم
لباسی از آن را بر من نقاشی کنید
صورتکی از آن به من دهید
نترسید
آنقدرها هست که هم شما را
هم مرا
و هم دنیا را
کفایت کند

یادم تو را فراموش

 

 

چه خوب بلدي

اين همه بهانه را دور من بنشاني

تا طرف تو را بگيرند

اصلا مي بيني خودت را

وقتي ارسطو مي شوي

و باب علل را مي گشايي؟

يك-علت مادي

           نه واقع نيست ،

دو-علت فاعلي

          نه واقع نيست،

سه-چهار...

و علت غايي را لابد

در چشم هاي خيس و موي درهمم ميجويي

نه ،

انگار يادت رفته من شيرين قصه ام

يادت رفته چقدر چقدر بايد نازم كني

تا يادم بماند

كه ليلاي توام.

چقدر دنيا پر شده

از آدمهاي پر زور

چيز بلد

مسلط ، محق

حتما لازم است ديگر.

خوش به حال تو

چه خوب چيز ها را بلدي

چه خوب بلدي

حواس آدم را پرت كني

آدم را بترساني

تا مقصود واقع شود

اما يادت رفته

به من بگويي

"خوش به حال تو

چه اسان گريه مي كني "

يادت رفته

غم چشمهام آسمان را پاك سياه مي كند

يادت رفته .

۱۸آذر۸۵

سكوت ما را شكست

چشم مي دوزم بر لبانت

تا بر گويند آن واژه ي ممنوعه را

كه عمري در به در ِ شنيدنش بوده ام

لب مي بندي و چشمهايم ترك مي خورند

لب مي نهي بر چشمم

تا بنوشي جام حسرت را

چشم مي بندم و لب هايت ترك مي خورند.

۸۴/۴/۸

سبز گلوگیر

روزها

تو در باغچه ی گلویم

نهالهای نورس بغض می کاری

و شبها

با آبیاری چشمان من

نهالهای اشک

سبز می شوند...

باغبان من !

سرسبزتر از باغچه ی بغض من

بوستانی سراغ داری؟

۸۳/۲/۲۲

پـــــل

بالا

بالا

ریتم تند قدمها و

رسیدن به آن

جاده ی کوتاه امنیت

از عبور تند بی پرسشی زندگی

نفسها

دستها

وزیدن بی واژگی محض

در آن امنیت کوتاه

پایین

پایین

کند و لرزان

نخواستن

نخواستن اما رسیدن

از تو پرسیدن

"چگونه توانستی ؟"

...

از تو پرسیدن

همیشه آسان تر بود

از تو پرسیدن

پاسخی را در کندی آن سقوط

همراهمان نمی کرد.

عبور... عبور

این منم اکنون و این پاییز همان پاییز؟

از تو می پرسم

"چگونه می توانم؟

چگونه توانستم؟"

آن روزها

دلتنگی همین قدر بی واژه بود

این روزها

جاده ای نیست و هنوز

دست ها

چشمها و

نفسها را

وصف این دلتنگی

آسان تر است

و لب ها

حیف از آنها که بگویند

با لب ها

باید بوسید.

۱۲مهر۸۵

مردم شهر من

دیده ای اینان را؟

اینان را می گویم

با بینی های رو به آسمان

که فخر می فروشد به زمین و آسمان.

 

چه نامشان می نهی؟

مرفه ان بی درد؟

اینان که کمینه دردشان

درد خود بینی ست...

  

             اینانند مردم شهرمن؟

 

***

چشم بگردان

بنگر اینان را

عابرین خسته

خسته از خود

از هیاهوی شهر

از تقلای پایان ناپذیر زندگی

بیگانه از خود و

آشنای غم

غم نان

نان...نان

طلوع برایشان

نوید دلپذیر مرحمتی ست مکرر؟

نه-،که هراسی دوباره ست و

آغاز تقلایی دیگر.

زندگی؟!

مرگ تدریجی شان را می گویی؟

***

چشم بگردان

کودکان را بنگر

قربانیان خشم ...فقر...فساد.

در این کویر بی مهری

کجاست فرصت آموختن عشق؟

آسمان نقاشی یشان؟

...

دیری ست که خاکستری ست

و بی خورشید.

***

دستها را بنگر

دستهای نیاز

قطره های حسرت را

بر گوشه ی چشم

چشمانی که می جویند لطفت را

در دستی که به جیب می بری.

***

پرنده آزاد کن

تا سیر کنی صیاد را

نگاه نفرت می دوزی به او

برای سلب آزادی گنجشکان؟

کودکانش را دیده ای آیا-،در قفس فقر؟

***

می بینی بر خیسی خاک

زخمه ی دستان تکیده را

به امید سکه ای ناچیز

بر تار؟

گوش کن

در شور با مویه حزین می نوازد.

***

دیده ای اینان را ؟

مردانی که دیده نشده

وزنانی که ناگزیری از دیدنشان.

...نقاب های رنگین

   ...بوق های کشدار

در معابر این شهر

سودای مرگ

تن های بیمار

              

          اینانند مردم شهر من .

 

 

پ.ن : برای کریم که فال هر روز من در دستان کوچک و کریمش بود.

 

کجایی؟!

شعر نوشتی و...

کجایی؟!

ابیاتم بی قافیه و

سکوتم سرشار

که سازم بی رمق و

حنجره ام تب دار

 

صدایت  کو؟

نگاهت کو؟

 

تنها ماندم

خسته، بی رمق

بسان رد فصلی سرد

بر قامت یاسی ژولیده

 

نه گرمای دستی و

نه نور نگاهی

 

از رسوم گله تنها سگش باقی و

از شعر تنها نخواندنش

و از شاعر!؟

از شاعر که چیزی نمانده!

 

کجایی؟

کجایی؟!

...............................

اینجایم

در میانه

پروانه وار

در فراز و نشیب ِ کلامی

که خود معجزه شدند؛

اثبات رسالتی را

که  به رنجی گران

در دل تاریک و گرانسنگ ِ غار تنهایی ات

بر خود خواندی ؛

 تا صبحگاهی این چنین

بانوی سپید ت را

پرواز دهی

کبوتروار

با جام صبوحی اش بر کف

در میانه ی حلقه و

به تماشا بنشینی

در دل آتش

پاکبازی اش را.

***

اینجایم

بامداد الست است و

در میانه

تنها خاکستری

و تو سر مست آن

که شاعر باشی

یا عاشق

ققنوس ِ سپید را.

 

باران می گیرد

در دو گوشه ی قفس سیمانی

دو قلب

دو جان

در اندیشه ی دو پرنده

 

در دو گوشه ی دیگر

دو دست

دوبال

در اندیشه ی پناه

می میرند

...

در سقف خاکستری

دو دریچه

دو خورشید

دراشتیاق غروب

 

در تلاقی دو فصل

دو درخت

دو قلم   

و ارکستر بی بهانه گنجشکان

تنها بهانه ی حضور

...

من

 قفس

در غوغای دو بوسه

در دوگانه ی این سرود

آتش می گیریم.

... 

 دود  دلم

دو ابر

دو رود

در مات سنگی آسمانِ دو چشم

باران می گیرد.

پاییز رویا

ندانســـتم کی

آرام  آرام

پیش آمــدی

از فلق تا شفق

تابیـــــــدی

بر بی تابی نگاهم

و از روزن بی پناه چشمانم

به قلبم رسیدی.

***

تو را با خود

با همه ،قیــــــــاس کردم

رنگ نگاهــــــــت اما

رنگ دیگری بود

***

و کودکی تنها

اینک

با دستان کوچک سردش

دستانت را

در پاییز رویاها

چون خاطره ای گرم میجوید.

***

خورشـــــــید من

ندانسـتم کی

بی صداترین هیاهوی وجودت

لای لای خوابم شد. 

دلتنگی


دلتنگـــــــــــــــــــــی اتاقـــــــــــــــت
اتاق بـــــــــــــــــــی پنجره
پنجره بـــــــی انتظار
انتظار بی سیگار
سیگار بـی دود
دود بـــــــــی باران
باران بــــــــــی عروسک
عروسک بـــــــــــــــــــــــــــی آینه
آینه بـــــــــــــــی عکس
عکس بـــــــی آفتاب
آفتاب بی صورت
صورت بی چشم
چشم بـــــــــــی اشک
اشک بـــــــــــــی مکافات
مکافات بــــــــــــــــــــــــــی جنایت
جنایت بــــــــــــی فلسفه
فلسفه بـــــی کانت
کانت بی روح
روح بی عشق
عشق بـــــی موسیقی
موسیقی بــــــــــــی نت
نت بـــــــــــــــــــــــــــــــــی پیانو
پیانو بــــــــــــــی دست
دست بـــــی کتاب
کتاب بی قهرمان
قهرمان بی خواب
خواب بـــــــــــــی رویا
رویا بـــــــــــــــــــــی پرنده
پرنده بــــــــــــــــــــــــی درخت
درخت بـــــــــــــــــی پاییز
پاییز بـــــــــــــی برگ
برگ بی سنگفرش
سنگفرش بی تو
تو بی من
.....

گریز

می توانی برای رفتن پی بهانه بگردی
اما بهانه ها همه پیش از تو رفته اند
بی آنکه پی تو بگردند
***
رفتن یا ماندن
چه فرقی دارد
وقتی همه ی راه ها
از قلب من می آیند
و به قلب من می رسند
***
می توانی چشمهایت را ببندی
و فکر کنی این راه توست
اما باز قلب من است و گام های تو
و بی آنکه بدانی
ضرباهنگ گام ها را با قلبم میزان می کنی
***
می توانی گوش هایت را بگیری
نشنوی
بدوی، تا به نفس بیفتم
نسیم باد می شود، باد طوفان
***
خدای محبوس در راهِ من
نمی شنوی اما در باد
صدای فریاد می آید

بیقراری


با تو از چه باید گفت؟
با تو با چه زبانی گویاترم؟
نمیدانم بیقراری دل از چیست همه چیز به جای خود باقی ست
با این همه انگار چیزی بزرگ را گم کرده ام
انگار چیزی از دستم پریده است
و یا
خیال پریدن دارد
...قلبم به من میگوید...
***
در شکنج ِ یک حرف
یک کلمه
یک راز
تنها
نوایی بس خاموش ست مرا،
و سکوتی
نامیرا
دل من انگار
جوجه کفتری خیس است
که در باران اشکهایم
به لرز افتاده
یا انگار ، شاپرک تازه پریده از پیله ایست
ترسان و سرگردان
با این همه
سکوت سرشار از توست
و دوست داشتن
در رگهایم جــــــــــــاری

صبر

می گفتی:
آنقدرصبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر میکنم برایت
تا آسمان بگــــــــــــرید برایم
راست می گفتی
آنروز که می رفتی
آســــــــــــــمان می گــــریست
برای مــــــــــــن
که چه ســــــــــــاده دلانه
باور کردم فریبش را
راست می گفتی
راست

تسلیم

 

دوست داشتنت
در حیطه ی اختیار ِ دلم نیست
چنان که دوست نداشتنت
چه با من کرده ای؟
رنگی شده ام
همه آنچه به آن
می اندیشم
می نگرم
می خواهم
رنگی دیـــــــــــگر یافته اند
طعمـــــی دیگر
چه با من کرده ای؟


فاصله


چرا اینهمــــــــــــــــــــــــــــه از من دوری
چرا اینهمـــــــــــــــه از تو دورم
چرا اینهمه از هم دوریم؟