دیوونگی
سلام
امروز اینجا هوا ابریه . از خونه که اومدم بیرون اونقدر باد می اومد که مجبور شدم با چشم بسته تا ایستگاه اتوبوس برم .
امروز اینجا هوا ابریه . از خونه که اومدم بیرون اونقدر باد می اومد که مجبور شدم با چشم بسته تا ایستگاه اتوبوس برم .
بعدشم که از اتوبوس پیاده شدم از اونجا تا بلوار به نسبته روزای دیگه ترافیک آدمها کمتر بود و می تونستی یه خط صافو بگیری و راحت قدم برداری بدون اینکه هی مجبور بشی مثل آتاری بازی جا خالی بدی و خودتو اینور اونور پرت کنی .
حالا هم که اینجام .
دلم از هر چی صفحه اینترنتی بهم می خوره .از هر چی تکنولوژی .از شاکی بودن .ازاینکه همش میگیم اینروزا دیگه مثل اون روزا نیست .بوی عید نمیآد. مردم بیچاره رو نگا.اینو نگا اونو نگا
دلم از هر چی صفحه اینترنتی بهم می خوره .از هر چی تکنولوژی .از شاکی بودن .ازاینکه همش میگیم اینروزا دیگه مثل اون روزا نیست .بوی عید نمیآد. مردم بیچاره رو نگا.اینو نگا اونو نگا
...
پاهامو میندازم رو همو میزنم زیر آواز :باید پارو نزد وا داد ،باید دل رو به دریا داد ، خودش می بردت هر جا دلش خواس،به هر جا برد بدون ساحل همون جاس.
اینایی که اینجان فک میکنن دیوونم .آره دیوونم
می دونی چیه به نظر منم تنها چیزی که زندگی رو با ارزش می کنه دیوونگیه
و گر نه همه کارا رو هم که بکنی . همه مدارکم که داشته باشی .همه دوره ها رو هم بگذرونی . همه اتودا رو هم که بزنی. کلی سوادو پولو خلاصه هر چی که فکر کنی میشه یه آدم دور خودش جمع کنه،آخرش وقتی با خودت خلوت می کنی فقط "که چی؟"ت بزرگتر می شه.
پس اصل چیه؟ نمی دونم .شاید اون اتفاقه که تو دل یه روستایی ساده هم که تا حالا از نزدیک کامپیوتر ندیده یا خیلی چیزای دیگه، ممکنه بیافته و اونوقت نگاش که می کنی قلبت آروم می شه. بعد روحت آروم شروع میکنه به رقصیدن به سر کشیدن تا شاید بتونه اون رازو ببینه ،بو بکشه ، بشنوه.اما مگه تو میذاری ؟
حالا اگه از من بپرسی میگم: دلم بیشتر از همیشه دیوونگی میخواد.واسه این دیوونگی هم فخری قرار نیست به کسی بفروشم .مثه اینا که انجمن تشکیل میدنو واسه رها کردن خودشون و دیگروون بدون شلوار میرن تو مترو.بعضیام میگن این یعنی اندیشه ورزی معاصره عاری از ایدئولوژی .این یعنی نچرالیسم .یعنی مبارزه با تابویسم .من اینا رو نمی دونم...
ولی همین دیروز که از این پنجره داشتم اون خانومه رو میدیدم که با یه تاپ و شلوار و روسری که به مچ دستش گره زده بود تو بلوار آروم و سرخوش قدم میزد و ملت پشت سرش راه افتاده بودن .دلم لرزید.از این بالا که نگاه می کردی خیلی زیبا نبود اما آرامشی که تو هر حرکتش ،تو راه رفتنش موج میزد دلمو قلقلک میداد اینقد که دلم میخواست برم و دست تو دستش قدم بزنم ... وقتی اومدن بردنش هم حتی یه کوچولو آرامشش بهم نریخت .
شوپنهاور میگه : زندگی آونگیست میان رنج و کسالت . من میگم :اگه رنجی هست ، اگه غمی بذار بارون شه . بذار بباره . بچیکه رو صورتت.ماچت کنه .بچیکه از ناودونای کسالتت.آره.اونوخ شب که شد، خوب تنها که شدی با لالایش برقص .عاشق بارونم من ...
من که اینجا گیر اوفتادم .نمیذارن برم. یکی میگه :"بابا!!! مهره ی کلیدی". من میخندم و به هرکی بیرونه میگم :اگه بیرونی . اگه فرار کردی . اگه با کسی هستی که اگه حرف هم نزدی حرفت رو بخونه .
تو بردی.
تنها چیزی که زندگیو پررنگ میکنه همین گریز هاست .تنها چیزی که کاری میکنه که بیارزی همین شیدایی هاست . آره به جای منم نفس بکش .عمیق . به جای منم عاشقی کن . به جای یه دیوونه تو زنجیر .
تنها چیزی که زندگیو پررنگ میکنه همین گریز هاست .تنها چیزی که کاری میکنه که بیارزی همین شیدایی هاست . آره به جای منم نفس بکش .عمیق . به جای منم عاشقی کن . به جای یه دیوونه تو زنجیر .
ببین چه هواییه ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۸۶ ساعت 1:55 PM توسط بانوی سپیده دمان
|
درياب كه از روح جدا خواهي رفت