وقتی تو با منی... نگاهم که می کنی... وقتی برای صدا کردنم هنوز بغضت را فرو می بری به فرهاد می مانی و تیشه ی عشق کمان وار بر شانه ات .
وقتی نیستی...نگاهم که نمی کنی...صدای لرزانت که نیست...دستان لرزانم رابر خطوط محزون نامه هایت که هنوز بر برگهای مچاله شده شان گریه می کنند می کشم تا نوازشت کرده باشم به جبران آنهمه بی مهری...
آری واژه هایت هنوز می گریند ..."همه چیز تمام شد .حتما می گویی مگر چیزی هم بود که بخواهد تمام شود؟برای تو نه ،ولی برای من همه چیز بود؛ خیالت، فکرت. با تو نفس می کشیدم با تو زندگی می کردم ...آنوقت تو با یخ آن دو مردمک سیاهت حتی نگاهم نکردی حتی خیالت را دریغ کردی.
یادت هست ؟یادم دادی :نرنج ،قوی باش." نه شنیدن" آدم را بزرگ می کند، مرد می کند ...
یادم دادی... اما افسوس، نیاموختم...کاش سردی نگاه و کلامت آتش درونم را سرد می کرد ...
مرد باشم بی تو ،بانوی من ...نباشی نباشم ..."
میدانم که نمی دانی .این تیره مردمکها بعد از آن گناه کودکانه که چرا نگاه نکردند ،چه اشکها که باریدند. به جرم آنکه ندیدند تو را ،به تماشای چه تاریکی ها که محکوم شدند... این آهوان سیاه وحشی از همه رمیدند و سرگردان دیار تنهایی شدند وبی آنکه یک قدم پیش روند بار دیگر به تو رسیدند که شکسته و خسته عشقی را پاسبانی می کردی که شعله اش را افروخته و گریخته بودند.
چه می توان نوشت همسنگ آن همه تشنگی و انتظار ِ تلخ ...
شک کرده بودم به عشق، به مهر ،به صبر.
یادم دادی مرد من،حالا نه فرهاد را شک دارم نه مجنون را ...لیلای توام و در باران عشقت ترانه ای را که در روزهای بی من با طنینش بر بیستون دلت تیشه میزدی با تو هم آواز می شوم:
بوی موهات زیر بارون
بوی گندم زار نمناک
بوی سبزه زار خیس
بوی خیس تن خاک
***
جاده های مهربونی
رگهای آبی دستات
غم بارونِ غروب
ته چشمات تو صدات
***
قلب تو شهر گل یاس
دست تو بازار خوبی
اشک تو بارونِ روی
مرمر دیوار خوبی
***
ای گِل آلوده گل من
ای تن آلوده ی دل پاک
دل تو قبله ی این دل
تن تو ارزونی خاک
***
یاد بارون و تن تو
یاد بارون و تن خاک
بوی گل تو شوره زار
بوی خیس تن خاک
***
همیشه صدای بارون
صدای پای تو بوده
همدم تنهاییام
قصه های تو بوده
***
وقتی که بارون می باره
تو رو یاد من میاره
یاد گلبرگای خیست
روی خاک شوره زاره
***
ای گِل آلوده گل من
ای تن آلوده ی دل پاک
دل تو قبله ی این دل
تن تو ارزونی خاک
تن تو ارزونی خاک...