عشق،نگاه و زیبایی
نمیدانم تا به حال نگاه یک گل را حس کرده اید یا نه؟
۱۶ دی ماه حدود ۲۰ شاخه گل صورتی و زرد در یک لیوان بلند روی میز کوچکی درست وسط اتاق کار من قرار گرفت. دوشنبه بود و بعد از آن روز تا۲۱ دی تعطیل بودم .وقت رفتن نگاهی به گلها انداختم .دلم می خواست با خود ببرمشان ،اما تا دیر وقت کلاس داشتم ،با خودم گفتم :"کجا ببرمشون ؟ دست و پا گیر می شن .تا اون موقع که من برسم خونه بی آب میمیرن "وبعد در را بستم و رفتم.
شنبه صبح در را که باز کردم یک دسته گل خشکیده توی همان لیوان روی میز بود .چند قدم به طرفشان برداشتم اما...برگشتم و پشت میز کارم رفتم . دلم نمی آمد سراغشان بروم.
ساعت حوالی ۱۰ بود .گل ها را از یاد برده بودم،برای پیدا کردن راه حل چیزی از پنجره به بیرون خیره شدم .یکباره حس کردم در اتاق تنها نیستم.برگشتم .نگاهم روی گلها خشک شد .میان گلهای خشکیده یک شاخه گل صورتی بیجان بود .رفتم کنارش. یک شاخه با یک گل نیمه باز و ۶ غنچه کوچک لب بسته.گل صورتی به من زل زده بود ،دلگیر.
امروز آخر دی ماه است .میز من کنار پنجره ای ست بی پرده .یک لیوان بلند لیمویی رنگ روی میز من نزدیک پنجره است . از آن روز به بعد هر صبح وقتی وارد این اتاق شده ام کسی بود که به من سلام کند و من هم به او بگویم "سلام گلم" و بعد دانه دانه حال غنچه هایش را بپرسم که چهار تایشان لبهای صورتیشان را کمی باز کرده اند و دو تای دیگر هنوز کوچکند اما با نگاه سلام کردن را خوب بلدند.
گل من نگاه کردن را خوب بلد است،و ماندن را .دارد به من نگاه کردن را یاد میدهد . هر بار که به پاسخ نگاهش به سویش بر می گردم چشمم به منظره ای باز می شود که همیشه بود اما نمی دیدمش.
با نگاه او حتی خودم را می بینم . گلی که در حال تماشای گلیست.گلی که در جاذبه ی گلی ست و در جاذبه بودن یعنی گل بودن .یعنی عاشق بودن.
برایتان آرزو دارم که نگاه کنید،زیبایی ببینید و در جاذبه عشق باشید .
درياب كه از روح جدا خواهي رفت