میخانه

وقتی شب ها سرد بود

وصدای جغدها در میخانه قلبم می پیچید

تو آنجا تنها بودی

جام میگرداندی

برای آنها که نبودند

برای آنها که نیامده رفته بودند .

می چرخیدی و می خواندی :

" خانه ام گرم است "

از گردش گهواره وارت بود یا آواز

نمی فهمیدم کی خوابم می برد

با آوازت می خواباندیم و سحر

با آوازت بیدارم می کردی

"خانه ام گرم است ... آنهمه میزده ... اینجا ... اینجا "

آه ساقی بد مست من

نای چرخیدنت نبود و به گواه آواز ،

دیوارها را نشانم میدادی

شعرهای خط خطی

حلقه های گل آبی

درخت بید

نرگس ها ...نرگس ها

که همه سرخ بودند از شراب .

هجرانی

ستاره شب هجران نمی فشاند نور    

                                          به بام قلب من آی و چراغ مه برکن

"نزدیکتر خدای من،

نزدیکتر به تو "

اینجا می ایستم

با همه آنچه برایم فرستادی

آواز می خوانم

تا خورشیدت غروب کند

و تاریکی بر  سردی سنگ بنشاندم .

این پرتگاه سکوی آواز من است.  

"نزدیکتر خدای من

نزدیکتر به تو."

خدایش لابلای توفان بود

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت . دختر هابیل جوابش کرد و گفت :نه، هرگز ، همسری ام را سزاوار نیستی ؛ تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد . تو همانی که بر کشتی سوار نشدی . خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را . به پدرت پشت کردی . به پیمان و پیامش نیز .

غرورت ، غرقت کرد . دیدی که نه شنا به کارت آمد ، نه بلندی های کوه ؟

پسر نوح گفت : اما آنکه غرق می شود ، خدا را خالصانه تر صدا می زند ، تا آن که بر کشتی سوار است.

من خدایم را لابه لای توفان یافتم . در دل مرگ و سهمگینی سیل .

دختر هابیل گفت : ایمان ، پیش از واقعه به کار می آید . در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی ، هر کفری بدل به ایمان میشود . آنچه تو به آن رسیدی ، ایمان ِ به اختیار نبود ، پس ِ گردنی خدا بود که گردنت را شکست .

پسر نوح گفت : آنها که بر کشتی سوارند ، امنند و خدایی کجدار و مریض دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود . من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم . خدای من چنان خطیر است که هیچ توفانی آن را از کفم نمی برد .

دختر هابیل گفت : باری ،تو سرکشی کردی و گناهکاری . گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد .

پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت : شاید آن که جسارت عصیان دارد ، شجاعت توبه نیز داشته باشد . شاید ان خدا که مجال سرکشی داد ، فرصت بخشیده شدن نیز داده باشد !

دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت : شاید . شاید پرهیزگاری من به ترس و تردید آغشته باشد ، اما نام عصیان تو نیز دلیری نبود . دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر . مجال آزمون و خطا نیست .

پسر نوح گفت : به این درخت نگاه کن . به شاخه هایش . پیش از انکه دست های درخت به نور برسند ، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند . گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد . گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت ...

من اینگونه به خدا رسیدم . راه من اما راه خوبی نیست . راه تو زیباتر است ، راه تو امن تر مطمئن تر ، ای دختر هابیل !

پسر نوح این را گفت و بدرودش گفت و رفت : دختر هابیل تا دوردست ها تماشایش کرد  و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود      می گوید : آیا همسری اش را سزاوار بودم ؟ !!  

عرفان نظر آهاری

........

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد  می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها،  عهد و پیمان  معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری
که حتی  نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی
یاد می‌گیری.

متن از بورخس، ترجمه‌ی محسن عمادی  

 

شوق خواب هیچ کس نبودن

فرو می ریزم، فرو می ریزم من،

چون ماسه ای که از میان انگشتان.

به یکباره ذره ذره ام حسی میشود

عطشی می شود

فراخ می شوم ،درد می کشم

 در همه جای ام

درقلبم اما بیشتر از هر جای .

با میل مردن،

تنهایم بگذار

گمانم اکنون

 چنان پریشانم

که این پریشانی

تواند آسان
بترکاند نبض مرا.