در تونل شکسته ی شب

باز این مسیر . مسیری که حالا هر روزه شده .

زمانی رسیدن به میانه اش برایم کشف یک دنیا بود . چیزی بود که سخت بود .راستش را که بخواهی امروز اینجور می ناممش .آن روزها سخت برایم معنی این روزها را نمیداد .

سخت شجاعم می کرد . به من میگفت سرت را بالا بگیر .

حالا این مسیره هر روزه پناهی شده که به محض شروعش امنیت میآید . میماند و هیچ چیز نمی تواند بر همش زند.صدای فراوان بوقها گم است چه رسد به زنگی که مرا بخواهد . چیزی نمیشنوم ، انگار در تونلی هستم با صدای ریزش قطرهای آب که آرام است اما آنقدر تکرار میشود که به خیالم باران گرفته .

اینجا تونل است ، میدان هم دارد . میدانی که همه چیز را پاک میکند. زورش اما به آن دو روز نمیرسد و به آن نگاه .

اینجا دخترکی ست که هر بار عاشقش میشوم .سرش را به شیشه تکیه داده و صورتش را با طره ی مو و شال فیروزه ای اش از من پوشانده . خوب که نگاه میکنم انعکاس نگاهش را در شیشه میبینم .

آه این نگاه ، آخرین چیزی که میدان زورش به آن نمیرسد .

اینجا شب است . خیلی وقت است که شب است . دروغ نگفته باشم خورشید دو بار از پس این شب برآمده .

روز اول است . خورشید در آسمان پشت ابری بزرگ : دخترک با نگاهی به آسمان راه می افتد .صدایش میکنم .با من دوست میشود . تمام آن روز من آن دخترم که با لبخندش همه چیز را آب میکند .همه چیز حتی تو را . آب که شدی خودش را در تو می اندازد و رنگ فیروزه ای شالش همه آب را   میگیرد .

آب میجوشد ، میچرخد و میپیچد . بالا میرود و دختر را با خود میبرد .حالا دختر به ابر میماند . از پایین که نگاهش کنی انگار ایستاده اما ذره ذره میشود منبسط میشود . شب میشود و گمش میکنم . نگاهم به ماه است و همیشه حسودیم میشود .

روز دوم است .روزی از جنس روزهای زمستانی . برف میبارد . دختر همان دختر است صدایش میکنم، لبخندش اما آتش میزند . سرخ میکند . آتش که زبانه گرفت خود را در آن می افکند . چشمها اشک میریزند . دختر میسوزد و دود میشود . به آسمان نگاه میکنم،دو ابر سیاه پیداست . نگاهم میکنند . برف تند تر میشود . همه چیز را که پوشاند آسمان زیبا میشود .دیگر ابری نمانده ،تنها نشان او همان آسمان است که چون شالی بر سر شهر افتاده . شب میشود ،گمش میکنم . به ماه حسودیم میشود .

دیگر رسیده ام . زنگها با من کار دارند . صدا ها ،پیغام ها ،...

دختره بزرگ میخواهند ، خواهر میخواهند ، همسر میخواهند ، مهندس میخواهند ، همکار میخواهند ، سنگ صبور میخواهند ...

کسی دخترک را نمیبیند ، هیچ کس او را نمیخواهد . من شجاعت    میخواهم ...

اینجا شب است .

من برای تو یا هر کس دیگری زیادی پاکم.

تنت به دردم می آورد

چنان که جهان خدا را ...

سیلویا پلات

من چایی نمی خوام . آب نمی خوام ... هیچی نمی خوام .

خدایا چرا از این اتاق لعنتی آشپزخونه معلومه ؟؟این از کجا پیداش شد ؟

نگا کن از همین اول صبح چقدر خسته س .  

بازم یه بهونه تازه واسه اینکه فضای اینجا از قبل هم غیر قابل تحمل تر بشه .

یه صندلی گذاشته کنار همون پنجره بزرگ که تمام این شهر دود گرفته رو می شه ازش دید .

از صبح دو دفعه رفت و اونجا نشست . زل زد به بیرون تا صداش کردند .

حالا من بی پنجره چیکار کنم ؟

حواسم به کارم نیست ، یعنی اصلا اینجا نیستم .

همه زجری که از دیدنت با اون قامت تکیده وقتی سینی چایی رو رو دستای لرزونت می گیری یه طرف . این زل زدنت به بیرون از او پنجره یه طرف .

با خودم می گم کاش بری . ولی یهو قلبم می لرزه . نه . چی می گم؟من کی هستم که بگم کی باید کجا باشه و چکار کنه . به خاطر این بغض کردن های مسخره ی من که این بدبخت نباید از نون خوردن بیوفته.

باشه باشه ، اون پنجره مال تو ...نمی دونم ،شایدم یه روز باهات شریکش شدم . شاید حتی همه اون چیزایی که از اونجا دیدم رو نشونت دادم شاید اون بازی رو هم یادت دادم .شاید ... اگه موندم ، اگه تونستم تحمل کنم باهات شریکش می شم ، فقط قول بده بهم نگی اون چیزایی رو که وقتی به بیرون زل میزدی توی ذهنت می دیدی ...قول بده دیگه واسم چایی نیاری .