تو،ای همسایه ی خدا
گاهگاهی اگر
در شبی بلند با در کوفتن های خود می آزارمت
از آن روست که صدای نفس هایت را به دشواری می شنوم .
و می دانم که در سرای خویش تنهایی .
ماریا ریلکه
تو،ای همسایه ی خدا
گاهگاهی اگر
در شبی بلند با در کوفتن های خود می آزارمت
از آن روست که صدای نفس هایت را به دشواری می شنوم .
و می دانم که در سرای خویش تنهایی .
ماریا ریلکه
- بیا ، بیا اینجا کنارم بخواب . اونقد اونجا نشینو بهم زل بزن ...میبینی که دیگه نمی ترسم . دیگه وقتی نگات می کنم قلبم سنگین نمیشه ... کی فهمیدم ؟ همین حالا ... درست همین حالا .
- ...
- خوبه ، حالا کنارمی ، نزدیکه نزدیک ، نفسهام میپیچه تو صورتت . اما تو انگار نفس نمی کشی . نمی دونستم ...از دور نمی تونستم بفهمم .
- ...
- چشمهات رو چرا بستی ؟ وای مگه میشه ؟ میشه تنهایی چشمهاشو ببنده ؟ درست گفتم ؟ اسمت همین بود ؟
- ...
- ببین دوباره وحشت برم میداره . چشماتو باز کن . همین حالا بود که تازه به هراس نگات عادت کرده بودم .
- ...
- خوابم برده انگار. اما چشام بازه. بازه باز و چشمهای بسته تو رو میپاد . دستم رو می گیری و انگشت کوچیکم رو به لبهات نزدیک می کنی . باز هم نفس نمیکشی . وساعت ها طول می کشه کش میاد و تو سر فرصت دونه دونه انگشتهای منو میک میزنی . و صدات رو می شنوم ، صدای تنهایی رو که بی اونکه نفس بکشه به انگشتام میگه : چقدر خوشمزه اید!
نکنه واقعا من از اون دست آدمایی ام که از ترس مرگ خودکشی می کنن؟
گریه م می گیره . شاید ،...
چقدر حالم بد بود . شایدم هنوزم هست فقط تغییر فاز دادم . اما حالا خب حداقل نا دارم مثل قبل کلی از مسیرو پیاده برم و بیام . از هفته پیش ، از دم در تا سر کوچه- که همیشه وقتی کسی تو کوچه نبود می دویدم-واسم شده بود مصیبت .امروز ندویدم ولی از سرم گذشت . تازه چشم بسته اومدم و به صدای گنجیشکا گوش دادم .
دیشب خواب دیدم دارم ستارم رو می دم بهت !! اما انگشتام به دسته ساز چسبیده بود .ر می بمل و فا.معنیش اینه که من خیلی خسیسم ؟ نه ، آخه بعدشو که نمی دونی ، پس نگو .
دلم حالو هوای اسیر بودن رو داره . نمی دونم اول این شعره اومد یا این حس ولی همش تکرار می شه تو سرم :
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
الان می گی جمع کنم خودمو آره ؟ نه این جوری می گی : همش ماله این کتابس دختر بذارش زمین دیگه.خر جونم بس کن.جدی جدی خر میشی آ .
هفته پیش داشتم فکر می کردم.برم یه چند تا کتاب بخرم واسه خودم.نشد. می گم که نا نداشتم . اون دو تا کتاب تازه بابا خوب بود . ولی اونی که من می خواستم نبود . پس سعی کردم از جادو استفاده کنم ...یعنی جادو خودش فکر کرد وقتشه ...بنابراین تو بدونه اینکه روحتم خبر داشته باشه ، شنبه "نووه چنتو" رو بهم دادی ...
وه چه ره است از دل تو تا دلم؟
خوب منم در عوض هدیه ت کلی اسیرت کردم ، اونم کجا وسط بازار تجریش . هی هنوز به خودم میگیم:جای بهتری واسه از حال رفتن نبود ؟
خب جادو، یه وقتایی جادوگرم می ترسونه اونقدر که بازار دور سرش بچرخه و ...
ذوقه داشتن کفش سفیده هم حالمو بهتر نکرد ، که یکشنبه بتونم برم سره کار .
نووه چنتو رو داشته باشی و بری سره کار ؟ اصلا نمی شد .سه دفعه پشت هم خوندمش .
عصر یکشنبه بعد از تموم کردن کتاب ، کفش سفیده رو پوشیدم و اون نواره ترانه های شیلی رو گذاشتم و باهاش رقصیدم . آره نگفته بودم . خب فکر میکنی روم میشد بعد از اون همه که اذیت شدی و غصه خوردی و ... بهت بگم که من سرو مرو گندم و تازه دارم از شوق می رقصم.
بعد از اونم که تا همین حالا این کتاب پاییزی دستمه ...فکر کنم فعلا ولش کنم. به قوله تو باید جمع کنم خودمو . مثلا جمعه تولدته .کلی برنامه دارم .اینجوری که نمیشه .
هفته عجیبیه. هفته ای که با نووه چنتو شروع شه ... بعدش ساز زدن من واسه بابایی بعد مدتها که بهش قول داده بودم ، رقصیدن ، اون سی دی جدیده که تو ماشین گذاشتیش و من شاخ در آوردم ،خواب دیشب ... ، و کنسرت روز جمعه -که هدیه تولدته –
بازم دلم گریه می خواد .اینجوری نمیشه . باید حساسیتمو کم کنم .ولی چه جوری؟ هر چی میشه زودی اشکام رودخونه میشن . تو هم که کلافه می شی . می ترسم روز تولدت اونجا نتونم جلوی گریه مو بگیرم . اخم نکنی ها . خب؟ اصلا به روی خودت نیار . این جوری گریه م بیشتر می شه .
نمی دونم چرا اینا رو اینجا نوشتم .
شاید چون میدونم این روزا اینقدر کار سر جفتمون ریخته که شاید نشه حرف زد . تازه اگه نشد اینجوری یادم نمیره .
خب ، حالا که داری بزرگتر می شی ، کوچیکیتو یادت نره .
تولدت مبارک .