این...بانو...بی لب
عین آبی که روون می شه با نغمه ای ملایم به سمت برکه ای که به اندازه کافی براش جا داره.
شروع کنی به گفتن و دلت نترسه از این که حرفشو به زبونت بده .
می ترسم...می ترسم حرف زدن یادم بره .این واژه های سرگردون از کجا می یان که اینقدر بی نام ونشونن؟
انگار واژه ها رو از دیگرون می دزدیم تا حرفهامون رو بگیم ولی حرفها با بی رحمی هیچ وقت گفته نمی شن.
تو هیچ وقت دچار پریشونی و بی قراری از این دست شدی؟
اگر خواستی تصویرم کنی ،نقش کن درماندگی آهویی غریب در دام .
***
راست میگفتی زبان چه قاصر است به گاه سوختن.
کاش می شد دوستت دارم را از جنس نگاه کنم و تا سپیده به چشمانت بدوزم.
درياب كه از روح جدا خواهي رفت