فصل بانوی بی هنگام

وقتی آمدم دلم شعر می خواست...وقت رفتن دلم خالی بود .

 شعرها را لب پنجره ات جا گذاشتم و حالا لب  هر پنجره ای که           می رسم دلم شعر می خواهد .

این شعر ها را می دزدم به خیال آنکه تو برایم گفته ای، تو برایم خوانده ای.

این پنجره ها شعری دارند اما آن پنجره کجا با چشم اندازی که مرگ را  از دور نظاره می کرد .

در به در پنجره ها شدن سخت است. میدانی؟ 

*** 

در کمین اندوه هستم
بانو
مرا دریاب
به خانه ببر
گلی را فراموش کرده ام
که بر چهره ام می تابید
زخم های من دهان گشوده اند
همه ی روزگارم پر از
اندوه بود
بانو مرا
قطره قطره دریاب
در این خانه
جای سخن نیست
زبان بستم
عمری گذشت
مرا از این خانه
به باغ ببر
سرنوشت من
به بدگمانی
به خوناب دل
خاموشی لب
 اشک های من بسته
بر صورت من است
هیچکس یورش دل را
در خانه ندید
بانو
من به خانه آمدم
و دیدم
که عشق چگونه
فرو می ریزد
و قلب در اوج
رها می شود
و بر کف باغچه می ریزد
بانو مرا دریاب
ما شب چراغ نبودیم
ما در شب باختیم

احمد رضا احمدی

***

بانوی بی هنگام
می آید و می نشیند و
دستور می دهد که بشنود
بانو !‌ به کشف آمده ای یا فتح ؟
این سرزمین کوچک
پیوسته انتظار سم سوارانی داشته با ضرب همین گام های سرخوش تو
این سرزمین کوچک از دیرباز
عادت به فتح شدن داشته
بانوی بی هنگام از سرود و ترانه می گوید و می آشوبد مژگانش
و گریه اش به نعره ی نرگس می ماند
در شعر شوخ حافظ
بانو
این گریه را تمامی گل ها دارند
وقتی نسیم نی لبکش را
با قطره های باران صبح کوک می کند
بانوی بی هنگام
به شعرهای تلخ تری چشم دارد
و شورخندزنان برمیخیزد
و خنده اش به شیهه ی گل های شیپوری می ماند
در شعرهای من
و دور می شود
بانو
این سرزمین کوچک از دیرباز
عادت به دور شدن ها دارد
با رپ رپ سم اسبانی
که دور می شوند و غنیمت ها را بر ترک می برند
با ضرب همین گام های سرخوش تو 
 

بانوی بی هنگام
از آبهای عصر می آید
با گیسوان خیس و اندامی از روح تلخ زیتون زاران
بانو
تو روح رود بارانی یا
جان شریف باران
کز بیشه های واهمه می آیی
و آبگین شرم می شکنی بر ایوان
بانوی بی هنگام
از ستر خیس باران در می آید
و خرده آبگینه ی شرمش را بر می چیند از ایوان
و بانگ می زند به خالی خوابم
شعری بخوان
شعری که با هلاهل جوشانش
خون بترکاند از مفاصل اوهام
بانوی تلخ !‌ بانوی بی هنگام
در این قفس چه می کنی
در این رواق کوچک کهنه
دراین صدف که طاقت آن در شاهوار ندارد چه می کنی
رو در طلوع نیزاران بگذار
با آفتاب یکی شو 


بانوی بی هنگام
به قایق گل می اید لبخندت
دهانت لبخند ابروانت لبخند انحناهایت لبخند
و دست هایت که مثل بال های سفید کبوتر
وا می شوند و بر هم می اوفتند لبخند می زنند
بانوی دیر بانوی بی هنگام
غروب نزدیک است
و سایه های بنفش به سمت هیچ حرکت می کنند
و من
این سوی نهر گریان سنگ
افتاده ام
پرنده ی تیر خورده ی از یاد رفته
و خنده های تو
به قایق گل می آیند و می گذرند

منوچهر آتشی

ای بیخبر از حال ما

بیدار که شدم اولین چیزی که از سرم گذشت این بند از یه شعر بود :     ای بیخبر از حال ما ...

رفتم به ۱۶سالگی ، به شما فکر کردم .

شما هم یادتون میاد ؟ 

 الان حتماً مثه اون موقع ها قیافه ی کلافه ها رو به خودتو ن گرفتید . اما من که از دلتون بیخبر نیستم .

وقتی می اومدید نمیذاشتم نفس تازه کنید دفتر و قلم به دست میشسم کنارتون، که.... واسم شعر بخونید! میگفتی دست از سرم بردار دختر ، ولی تو دلتون مثه بهشت میشد مثه یه دشت پر لاله . وسرخی لاله ها به صورتتون می اومد . و شعر که چه زیبا می خوندی .

شعر ها رو تو دفتر می نوشتم  و حس قشنگه کشف یه لاله ی سرخ که پنهونش کرده بودید -در زیر لایه های عمیقی از شکایت از زندگی ،فراموشی و بی اعتنایی- رو تو قلبم   .

و می گفتی و می گفتی تا اون بند ...

ما چه گوییم تو را ، قصه دراز است ای جان

آره ، قصه پر سوز و گداز تو بلند بود و من واسه همش تو دلم جا داشتم .وقتی میرفتی . هی با خودم می گفتم مبادا یادت بره ...مبادا غرق زندگی شی . و این مدتها ذکرم شده بود .  

حالا 8 سال گذشته . غرق زندگی شدم . اینجا تو این دره نشستم . دور و برم شلوغه . پر از صدا ، پر از هلهله .و من نگاهشون می کنم با لبخند .

 همه، همه ی سعی شونو می کنن  که بهم بفهمونن چی درسته . چه جوری بهتره . کی باید چیکار کرد . و من نگاهشون می کنم ، با لبخند .

همه شون می خوان واسه همچی تضمین بگیرن . تضمین بدن . همه می خوان خوب حواسشونو جمع کنن که مبادا بیشتر از اون چیزی که می گیرن بدن . 

عجیبه . فکر می کردم هر چی شلوغتر می شه ، صدا ها بیشتر می شه. من هم غرق تر میشم . گم تر می شم . اما تو اوج این هیاهو با ریتم تند ضرب ، من رها  شدم . لبخند می زنم  و حواسم به لاله ی سرخه که تو قلبمه .

چه تازه شده . چه قد کشیده . بزرگ ترشده وسرختر .

به خودم می گم . مبادا یادت بره . مبا دا یادت بره . و نگاهم میره .  از دیوارها می گذره . میره به دور ...دور ... میره  پی یه دشت پر لاله .

...

دیشب خواب لاله دیده بودم شاید . یا دلم هوای پر کشیدن داشته که این شعر اومده سراغم . چیزی یادم نیست . اما قبل از خواب یهو از خاطرم اون روزی گذشت که دنبال یکی می گشتم که واسم 30 تا سوال ریاضی در بیاره تا من جواب بدم . خانم سمیعی معلم کلاس دومم خیلی سخت گیر بود . یادمه یه معمای ریاضی سر کلاس گفت و کلی همه رو تحقیر کرد که بلد نیستید . من که اونو از شما شنیده بودم واسه نجات پیدا کردن از اون تحقیرا جوابو گفتم . و اون عصبانی شد . گفت فردا 30 تا سوال با جوابشون تحویلم میدی و گرنه...

و اون روز و شب  ، وای که چه بر من گذشت . چطور می شد بی اینکه کسی از دورو برم بدونه که من جریمه شدم سی تا سوال پیدا کنم و جواب بدم ؟

چقدر پیدا کردن یه نفر که بفهمه چرا جریمه شدی سخت بود . چقدر پیدا کردن یکی که بی اینکه بپرسه چرا ، واست سوال طرح کنه سخت بود .

اونروز چقدر کار داشتم . نفت کردن چراغ ، مواظب داداشی بودن و ...

اونروز همه کار داشتن ، بیشتر از همیشه ...

 اون شب هنوز تو دفترم هیچی نبود و من مثل یک گنجشک از ترس می لرزیدم ...

اول سعی کردم فکر کنم اگه چشمامو ببندم شاید همه چی تموم شه . دنیا ، سوالا ، من ، خانم سمیعی ، همه بزرگترا که همیشه می خواستن من اول باشم ... اما نشد  . همه چی  هیچی نشد .

و من زیر پتو با یه چراغ قوه با چشم خیس شروع به نوشتن کردم .1 و 2و 3 ...

اون روز فهمیدم این منم که همه ی سوالا رو طرح می کنم ، آدمهارو وارد دفتر زندگیم میکنم . اونها هم با سوالاشون میان . ولی هرکس فقط سوالای خودش رو میتونه بدونه و جواب های خودشو ، تازه اونم اگه بخواد بدونه .

سخته ، هنوز هم سخته . هنوز هم چشمهام رو خیس می کنه . حتی اگه  سوالی داشته باشم یا نداشته باشم ...حتی اگه جواب رو بدونم یا ندونم .

هنوز هم ذکر می گم ... تو هستی  تو هستی...تو هستی  تو هستی ...

مبادا یادم بره مبادا یادم بره... مبادا یادم بره مبادا یادم بره ...

و لاله سرخ در دلم تازه میشه ،از نو  .و من می نویسم .  

مادر همیشه می گوید:"هر وقت زندگی غیر قابل تحمل می شود،گنجه ات را تمیز کن.با این کار دلواپسی ها از دست هایت بیرون می ریزد و باعث می شود که فکرت آزاد شود."
اما گفتن این حرف برای او آسان است.مادر در خانه اش پنج گنجه و پنج صندوقچه دارد.اما من ...
 
***
پدر سرگرم هرس کردن باغ است . دختر در کنار باغچه ایستاده و با خود فکر می کند:"پدر یک چیزی از زندگی می داند."
سایه کج بیل،در باغچه،چیزی را قطع نمی کند؛سایه ی بی حرکت،به باغ و راه باریک آن می نگرد. سایه دخترک را می بیند که جیبهایش را پر از گوجه ی سبز می کند .
پدر در حالی که میان شاخه های بریده شده ی کاملاً بیشعور ایستاده ،به دختر می گوید:"تو نباید گوجه های سبز را بخوری؛هسته های آنها هنوز نرم است.اگر گوجه های سبز را بخوری مرگ خودت را بلعیده ای؛کسی به دادت نمی رسد و تو می میری ؛ طغیان تب ،قلب تو را از درون می سوزاند."
 
چشمان پدر، غرقه در اشک است. دخترک در می یابد که پدرش دیوانه وار دوستش دارد. آنک دخترک دوست دارد بمیرد.
به همین خاطر،بعداً همه گوجه های سبز را که در جیب داشت می خورد.هر روز وقتی پدرش حواسش به دخترک نیست،او گوجه های سبز را می چیند و می خورد . دخترک گوجه ها را می خورد و با خود می گوید:"مرا خواهد کشت"،اما چون پدر شاهد گوجه خوردن دختر نیست ، او اجباری ندارد که بمیرد.
 
پدر یک چیزی از زندگی می دانست؛درست مثل مردمانی که درباره ی مرگ حرف می زنند و می دانند که در واقع زندگی ادامه دارد.
 
*از کتاب قلب حیوانی-هرتا مولر

برای خاطر سیب

شاید مجرمیم همه ،شاید اینجاییم برای ذره هایی از زندگی ،لذت ،خوشی که در دریایی از درد غوطه ورند . شاید بیچاره ایم، شاید اسیر .شاید رانده شده .

همه ی اینها قبول ،اما نگو دلگیری از سیب . سیب یا گندم ،من یا حوا.

مهم این است که اینجاییم برای حس آرامش آغوش هم ،حتی اگر شده ذره ای، حتی اگر شده دمی،حتی اگر این وحدت سحر آمیز را تنها سر انگشتانمان دریابندیا تنها گره خوردن نفسهایمان در رویا.

همه اینها بهانه ست ، او که می خواست  فریبم را بخوری راهی نداشت جزآن سیب ،آن سیب  که در دستهای من سیب شد . او که می دانست عشقش را تاب نداریم  ،راهی نداشت جز راندن .

اینجاییم تا توی رانده شده اینک دستهای من رانده شده را چنان سفت بگیری تا دستت عطر سیب بگیرد.اینجاییم تا از پشت چشمان مسلح شده با رنجها ذرات عشقش را در نگاه هم ببینیم .

او چاره ای نداشت ...من هم چاره ای جر آنکه ذره ذره های او را در قلبم-سیب سرخ حوا-قایم کنم تا اگر شده دمی ثانیه ای این ذره ها را با صدایم ،نگاهم،نفسهایم، سر انگشتانم به تو ببخشم.

این...بانو...بی لب

تا به حال جریان بی تکلف واژه ها رو  تجربه کردی؟

عین آبی که روون می شه با نغمه ای ملایم به سمت برکه ای که به اندازه کافی براش جا داره.

شروع کنی به گفتن و دلت نترسه از این که حرفشو به زبونت بده .

می ترسم...می ترسم حرف زدن یادم بره .این واژه های سرگردون از کجا می یان که اینقدر بی نام ونشونن؟

انگار واژه ها رو از دیگرون می دزدیم تا حرفهامون رو بگیم ولی حرفها با بی رحمی هیچ وقت گفته نمی شن.

تو هیچ وقت دچار پریشونی و بی قراری از این دست شدی؟

اگر خواستی تصویرم کنی ،نقش کن درماندگی آهویی غریب در دام .

***

راست میگفتی  زبان چه قاصر است به گاه سوختن.

کاش می شد دوستت دارم را از جنس نگاه کنم و تا سپیده به چشمانت بدوزم.

یادم تو را فراموش

 

 

چه خوب بلدي

اين همه بهانه را دور من بنشاني

تا طرف تو را بگيرند

اصلا مي بيني خودت را

وقتي ارسطو مي شوي

و باب علل را مي گشايي؟

يك-علت مادي

           نه واقع نيست ،

دو-علت فاعلي

          نه واقع نيست،

سه-چهار...

و علت غايي را لابد

در چشم هاي خيس و موي درهمم ميجويي

نه ،

انگار يادت رفته من شيرين قصه ام

يادت رفته چقدر چقدر بايد نازم كني

تا يادم بماند

كه ليلاي توام.

چقدر دنيا پر شده

از آدمهاي پر زور

چيز بلد

مسلط ، محق

حتما لازم است ديگر.

خوش به حال تو

چه خوب چيز ها را بلدي

چه خوب بلدي

حواس آدم را پرت كني

آدم را بترساني

تا مقصود واقع شود

اما يادت رفته

به من بگويي

"خوش به حال تو

چه اسان گريه مي كني "

يادت رفته

غم چشمهام آسمان را پاك سياه مي كند

يادت رفته .

۱۸آذر۸۵

سكوت ما را شكست

چشم مي دوزم بر لبانت

تا بر گويند آن واژه ي ممنوعه را

كه عمري در به در ِ شنيدنش بوده ام

لب مي بندي و چشمهايم ترك مي خورند

لب مي نهي بر چشمم

تا بنوشي جام حسرت را

چشم مي بندم و لب هايت ترك مي خورند.

۸۴/۴/۸

سبز گلوگیر

روزها

تو در باغچه ی گلویم

نهالهای نورس بغض می کاری

و شبها

با آبیاری چشمان من

نهالهای اشک

سبز می شوند...

باغبان من !

سرسبزتر از باغچه ی بغض من

بوستانی سراغ داری؟

۸۳/۲/۲۲

عطر خوش اندیشه

"تکنیکهای مثبت اندیشی نمی توانند در ما تحول و دگرگونی ایجاد کنند.این تکنیکها به سادگی ابعاد منفی ما را سرکوب کرده و به ضمیر ناخودآگاه یا زیرزمین وجودمان می فرستند،پس نه تنها کمکی به آگاهی ما نمی کند بلکه بر خلاف آگاهی و بینشمان نیز عمل خواهند کرد.

مثبت اندیشی یعنی فشار دادن منفی ها به ضمیر ناخودآگاه و شرطی کردن ضمیر آگاه با افکار مثبت.ولی مشکل اصلی در اینجاست که ضمیر ناخودآگاه بسیار پر قدرت تر از ضمیر خودآگاه میباشد.در واقع ضمیر ناخودآگاه 9 برابر قوی تر از ضمیر آگاه است.بنابراین اگر چیزی ناآگاهانه شود 9 برابر در وجودمان تقویت خواهد شد،دیگر به صورت قبلی خود را نشان نخواهد داد و راههای جدیدی برای نشان دادن خود پیدا می کند.

پس می بینیم که مثبت اندیشی روش بسیار ضعیفی است.اگر این روش را به درستی درک نکنیم، بینش غلطی نسبت به آن خواهیم داشت.
مثبت اندیشی از یک گروه مسیحی به نام Christian science در آمریکا متولد شد.آنها اعتقاد دارند که هر چه در زندگی انسان اتفاق بیفتد فقط انعکاسی است از فکر او.اگر بخواهید ثروتمند شوید راجع به آن فکر کنید و پولدار خواهید شد.فقط با افکار مثبت است که شما ثروتمند می شوید و دلارها به سوی شما سرازیر خواهند شد.

این نکته مرا به یاد داستانی می اندازد. مرد جوانی در راه می رفت که به زن پر سن و سالی برخورد.آن خانم پرسید:حال پدرتان چطور است؟مدتی است که به ملاقات هفتگی مثبت اندیشان که خود تأسیس کرده نمی آید؟
مرد جوان گفت: پدرم بسیار مریض است و احساس ضعف شدیدی می کند.
آن خانم خندید و گفت:این فقط افکارش است و بس. او فکر می کند که مریض است،اما مریض نیست. زندگی از افکار درست شده است.هر چه فکر کنید همان می شود. پس به او راجع به ایدئولوژی که به ما یاد داده است یادآوری کنید. به او بگویید که در ذهنش به سلامتی فکر کند.

مرد جوان گفت: بسیار خوب این پیام را به او می دهم. بعد از ده روز مرد جوان مجدداٌ آن خانم را دید. زن سالخورده پرسید،چه اتفاقی افتاده است و چرا پدرش همچنان به جلسات نمی آید؟

مرد جوان گفت:من پیغام شما را به او دادم،اما حالا او فکر می کند که مرده است. نه تنها او بلکه همه فامیل و همسایه ها و حتی خود من نیز چنین فکر می کنیم. او دیگر با ما زندگی نمی کند بلکه به قبرستان رفته و در آنجا زندگی می کند.
مثبت اندیشی بسیار سطحی است. ممکن است در چندین چیز کوچک ما را یاری کند،به خصوص در مورد چیزهایی که ذهنمان آنها را خلق کرده می تواند آن چیزها را عوض کند.اما همه زندگی انسان بوسیله فکرش خلق نشده است.پایه های این فلسفه بر این مطلب استوار است که اگر منفی فکر کنید برای شما اتفاق می افتد و اگر مثبت فکر کنید آن هم برای شما اتفاق خواهد افتاد.این نوع نوشته ها در آمریکا بسیار رواج دارد،ولی در شرق این افکار بسیار بچه گانه اند.فکر کنید و پولدار شوید،همه می دانند که این فکر بسیار احمقانه است .نه تنها احمقانه بلکه بسیار زننده و ساده لوحانه به نظر می رسد.ایده ها و عقاید منفی ذهن باید رها شوند،نباید بوسیله افکار مثبت سرکوب شوند. ما باید ضمیری را خلق کنیم که نه مثبت باشد و نه منفی.آن ضمیر خالص خواهد بود.در آن ضمیر خالص،شما به طریق طبیعی و شعف باری زندگی خواهید کرد.
اگر شما یکسری افکار و عقاید منفی را به خاطر این که شما را اذیت می کنند سرکوب کنید مثلاً اگر از دست فردی عصبانی باشید و آن عصبانیت را در وجودتان فشار دهید و سعی کنید انرژی را در درونتان مثبت کنید و مثلاً سعی کنید دیگران را دوست بدارید،به خصوص کسی را که از دستش عصبانی بودید،باید بدانید که تنها خودتان را گول می زنید.
عصبانیت در عمق وجود شما باقی مانده است و حالا شما دارید با وایتکس آنرا سفید میکنید. در سطح،ممکن است شما لبخند بزنید،اما این لبخند فقط مربوط به لبهای شما می شود.با خودتان با قلبتان با وجودتان ارتباطی پیدا نمی کند.به این ترتیب بین لبخند و قلبتان یک سد بزرگ گذاشته اید. این همان احساس منفی سرکوب شده است.
فقط این یک احساس منفی نیست،در زندگی روزمره ما هزاران احساس منفی وجود دارد. مثلاً ما شخصی را دوست نداریم، و یا ممکن است نسبت به خیلی چیزها بی علاقه باشیم.اصلاً ما نسبت به خودمان هم بی توجهیم.غالباً در اوضاع و احوالی قرار می گیریم که باب میل ما نیست.همهء این آشغالها در ضمیر ناخودآگاه ما جمع می شوند و در سطح ِ ما یک آدم دورو به وجود می آید که میگوید من عاشق همه هستم و عشق راهی برای شعف است،ولی شما شعفی در زندگی این شخص نمی بینید. او جهنم را در درون خود جمع می کند.

 مثلاً وقتی که دوست دارید گریه کنید به شما می آموزد که آواز بخوانید و آدم مثبتی باشید، شما هم اگر اندکی سعی کنید می توانید این کار را بکنید.اما این گریه های سرکوب شده در شرایطی دیگر که دشوارتر نیز خواهند بود بیرون میآیند. در سرکوب کردن حد و حدودی وجود دارد.آواز خواندن این شخص بی معنی است، چون آنرا حس نمی کند و از قلبش بلند نمی شود. فقط فلسفه ای است که به او می گوید:"همیشه مثبت را انتخاب کن."
من صددرصد مخالف این نوع مثبت اندیشی هستم.بگذاریدزندگیتان چیزی را که ورای مثبت و منفی است نشانتان دهد، چیزی که بسیار فراتر از مثبت و منفی است و شما را منقلب خواهد کرد. به این طریق شما هیچ وقت بازنده نیستید. چیزی که نه مثبت است و نه منفی ،پاره ای است از هستی.
اگر در چشمانتان اشک حلقه بسته است بسیار زیباست،همین گریستن آوازی پرشکوه به همراه دارد. پس بدون ترس از مثبت و یا منفی بودن گریه کنید،مطمئن باشید که بسیار زیباتر از یک لبخند دروغین خواهد بود."

 

مقاله بالا از خانم سیمین جعفری است که از سایت charismaco  برایم فرستاده شده .

برایم بسیار جالب و متفاوت بود . (در مورد باقی سایت نظرخاصی ندارم و آوردن نام آن به معنای پیشنهادش نیست).

 

 

 

زیبایی را که همگان همچون زیبایی تصدیق کنند ، آنگاه زشتی هست

خوبی را که همگان همچون خوبی تصدیق کنند ، آنگاه بدی هست

پس بودن و نبودن مشترکا در پیدایی شان وضع می شوند

سخت و آسان مشترکا در مکمل بودنشان وضع می شوند

بلند و کوتاه مشترکا در مواضع شان وضع می شوند

پیش و پس مشترکا در توالی شان وضع می شوند

پس فرزانه بی آنکه دخالت کند به کارها سر و سامان میبخشد و بی آنکه سخنی بگوید ، تعلیم می دهد

همه چیز بی وقفه رشد می کند بزرگ می شود به خود ، وکسی را بر آنها تملکی نیست .

کار کرده شد و کسی را به آن اتکایی نیست .

دست آورد ها یافته شد اما کسی دعوی نام نمی کند .

چون کسی مدعی نام نیست ، دست آورد ها همیشه هست  .

 داؤو. د. جینگ

 

این متن در جمعه  Nov 2003 14:03:2 21 توسط دوستی برایم فرستاده شد اما آن موقع چیزی از آن نفهمیدم ...اصرار من بود یا این متن نمیدانم اما بار دیگر یک سال و نیم بعد در کتابی که هدیه گرفتم- برای اشنایی با موهبتی که بعدها به زندگی ام امد – دیدمش و تا به حال رهایم نکرده .

 

 

روزی دل به دریا زدم و از رنج در اینجا فریاد بر آوردم ...هر کس چیزی گفت اما بعضی از حرفها مثل متن بالا نیامده اند که به آسانی همه حرفها بروند .

دوست شاعری گفت که ببین این به قول تو رنج چه به تو داده و ... و در آخر چون همیشه دعایم کردکه "مهربان باشی حتی با رنج " .دروغ نیست اگر بگویم هرگز دعایی به این زیبایی در حقم نشده بود .

 

 

دوستان زیادی هستند که می دانم اینجا می آیند و صاحب نظرند . دوست دارم درباره مقاله اول برایم بنویسید و یا هر چیزی که در این پست آمده و در ظاهر بی ربطند اما چیزی ست که خواستم که حداقل به خودم یاد آوری اش کنم .

در ضمن مدتی در فکرم که خواهش کنم هر کس بهترین کتابهایی که خوانده برایم بنویسد .فکر می کنم فرصت خوبی ست .

 

زبان عشق

نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی

                                گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی

تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت

                                 بمردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی

بگو که جان ضعیفم به لب رسید خدا را

                                 ز لعل روح فزایت ببخش آنکه تو دانی

خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آبست

                                 اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

امید در کمر زرکشت چگونه نبندم

                                 دقیقه ایست نگارا در آن میان که تو دانی

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست

                                 تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظ

                                حدیث عشق بیان کن به هر زبان که تو دانی

 

Love's Language

Breeze of the morning ,at the hour thou knowest

The way thou knowest, and her thou knowest ,

Of lovely secrets messenger,

I beg thee carry this despatch for me;

Command I may not:this is but a prayer

Making appeal unto thy courtesy.

***

Speak thus , when thou upon my errand goest:

"My soul slips from my hand , so weak am I;

Unless thou heal it by the way thou knowest,

Balm of a certain rulby , I must die."

***

Say further , sweetheart wind , when thus thou blowest:

"what but thy little girdle of woven gold

Shoud the firm centre of my hopes enfold?

Thy legendary waist doth it not hold ,

And mystic treasures which thou only knowest?

***

Say too : " thy captive begs that thou bestowest

The boon of thy swift falchion in his heart ;

As men for water thirst he to depart

By the most speedy way of death thou knowest .

***

I beg thee to no one else thou showest

These words I send- in such a hidden way

That none but thou may cipher what I say ;

Read them in some safe place as best thou knowest."

***

When in her heart these words of mine thou sowest

For HAFIZ , speak in any tongue thou knowest;

Turkish and Arabic in love are one

Love speak all languages beneath the sun .

 

 R. Le Gallienne

هجرانی

نه،فایده ای ندارد...چیزی به خاطرت نمی آید. کاملا از یاد برده ای ،طرحش را... نگاهش را...

دلم برایت می سوزد.

حالا دیگر تصویرهایی که می کشی همه بی چشمند . پیشترها طرح ها نگاهت می کردند.

از کجا شروع شد؟ از آنروز که راهیش کردی و او بازگشت در آخرین دم و دست در گردنت حلقه کرد و گریه که امانت را برید ندیدی رفتنش را ...یا قبل تر از آن ، آنروز که سوخته تر از همیشه آمد و نشست بی کلامی زانو به زانویت تا نبینی که توان ایستادنش نیست .یا آن روز که از شرم پشت به دیوار تکیه داد و هر چه کرد که صدایش کنی نامش بر زبانت نیامد ...آنروز بود انگار که آنقدر شکسته آمد که نشناختی اش و اگر آن دو مردمک آشنا نبود که بگویند ":توهنوزهمانی برای من"پا به فرار می گذاشتی . یا شاید آنروز بود که دستت را خواست و در دستش نهادی اما بی قلبت چرا که قلبت را در دست دیگر می فشردی ...

آنروز بود بر آن زمین تفته که سایه به سایه ات آمد اما ندیدیش چرا که چشمت به آن پرنده بود که نمی دانستی به سویت می آید یا از تو می رود و وقتی گفت :"تو از من نمی روی " شال سیاهت را بر صورت خورشید کشیدی .آن روز بود در آن آبی تند بی ستاره که دست بر پیشانیش نهادی و دستت لرزید از سرمایش چشم به چشمش دوختی و خطوط رنج را با خیسی اشک از چهره اش زدودی ...آری بی گمان از همان روز بود که از یاد بردی ،طرحش را... نگاهش را ...دلم برایت می سوزد.

 

پـــــل

بالا

بالا

ریتم تند قدمها و

رسیدن به آن

جاده ی کوتاه امنیت

از عبور تند بی پرسشی زندگی

نفسها

دستها

وزیدن بی واژگی محض

در آن امنیت کوتاه

پایین

پایین

کند و لرزان

نخواستن

نخواستن اما رسیدن

از تو پرسیدن

"چگونه توانستی ؟"

...

از تو پرسیدن

همیشه آسان تر بود

از تو پرسیدن

پاسخی را در کندی آن سقوط

همراهمان نمی کرد.

عبور... عبور

این منم اکنون و این پاییز همان پاییز؟

از تو می پرسم

"چگونه می توانم؟

چگونه توانستم؟"

آن روزها

دلتنگی همین قدر بی واژه بود

این روزها

جاده ای نیست و هنوز

دست ها

چشمها و

نفسها را

وصف این دلتنگی

آسان تر است

و لب ها

حیف از آنها که بگویند

با لب ها

باید بوسید.

۱۲مهر۸۵

پرنده فقط یک پرنده بود

با من بگو مهربان من،

پرنده ها چطور جفتشان را انتخاب می کنند؟

آشیانه ای ساده روی درخت، دو پرنده ی عاشق ،بدون آنکه با هم استبداد و زورگویی به خرج دهند .بدون آنکه دیگران برایشان رای صادر کنند ،بدون آنکه الفاظ دیگران میانشان عقد ببندد ...

 قدری خودشان آواز می خوانند و مهر و یگانگی بینشان این عقد را محکم میکند . شیرینی آنها به شاخه ها چسبیده، با هم می خورند .

به جای آینه و قالی نمایش دادن ،به جای به ترازو بردن همه چیز بساط آشیانه شان را با هم مرتب می کنند راستی و دوستی دارند ...

افسوس ، خدا به انسان این تقوی و شادی طبیعت را نداده که مثل پرنده زندگی کند.

 

من می خواهم پرواز کنم ؛ نمی خواهم انسان باشم . چقدر خوب است این هوای صاف و آزاد ، این اراضی وسیع وقتی یک پرنده از بالای آن می گذرد.

من از راه های دور می رسم ؛ در این دیار نابلدم .

مهربان من در کدام نقطه آشیانه کنم؟ تو کجا را نشانم می دهی؟

چرا شعله های قلب اینقدر ممتد است ؟

این آتش چرا خاکستر نمی شود؟

با من بگو مهربان من ، انسان چرا دوست می دارد ؟

 

س.سپهری

جهان در جوار دوستان

برای سه دوست:

میگی:" تو لفافه می نویسی "، هر چند قبول ندارم ولی اگه هم اینطور باشه به قول اون شاعر آوانگارد :یقیناً نویسنده حق دارد جز برای رضایت خویش ننویسد.

تو که منو می شناسی ،سخت نگیر و تو لفافه نخون.

***

میگی:" یه روزی اولدوز بودی ،خیلی عوض شدی"

نمی دونم چرا اینو میگی .از نوشته های اینجاست یا چیز دیگه ای. لحنت سنگینه مثل تسلیت .تکونم می ده پس یه چیزی هست ... دلم شور می افته تا صبح میشینم و تمام نشونه های عالم اولدوز بودن رو دوره می کنم.حالا اولدوزه که نشسته واینا رو می نویسه .قبول دارم که

اولدوزو قایم کردم اما گمش نکردم .اولدوز زیر پوستمه ،پوستی که سعی میکنه یاد بگیره کلفت تر بشه. پوستی که می خواد مثل خوابی باشه که اولدوز خودشو به اون می زنه. مثل بی خبری و گنگی و سکوتی که اولدوز واسه قایم کردن بیداریش بهش تظاهر می کنه . الدوز حالا رنجیده اما نترسیده ،هنوز اون پرها تو جیبشن .هنوز اونقدر شجاست که بمونه، اونقدر شجاع که فراموش نکنه .هرچند که زمستونش خیلی طول کشیده هر چند که مدتهاست هیچ کلاغی ندیده و یاشاری همسفرش نبوده.

***

چیزی نمی گی گفتنی ها رو گفتی و اونچه باید نشنفتی.

حق داری، اما ساکت نشین . بگو دختر این رسمش نیست .

 بگو: به یاد بیار اون روزایی رو که زندگیتو گرفته بودی تو دستتو و لب دره ایستاده بودی .

اون چیزی که تو بودی برای یک بانوی خسته درواژه نمی گنجه اما دوست دارم حالا که دارم برات می نویسم دوست صدات کنم .همون که می گفتی مدتهاست برات یک سانتی متر هم عمق نداشته .

دوست ، چیزی نمی گی  اما اونچه گفتی هنوز به شفافی و سادگی اولین باره شنیدنشون در من جاریه و تازه ام میکنه. می گفتی واسه صدا زدن من دلیل مستحکمی داری که اصلاً عقلی نیست پس بهش شک نمی کنی .می گفتی آدما رو از چشماشون می شناسی ،اگه از روزمرگی گفتی واسه اینه که بعد از اون همه امتحان حالا می دونی که راه ما از میون آدما می گذره اینکه هر کاری به صرف تکراری بودنش  و ظاهرش لزوماً محتوای تکراری نداره. گفتی از جنس باوری و بودی .گفتی مراقب باش و هرگز حجامت شعر رو به وقت دیگه ای ننداز چون تو سینت تلنبار میشن و بعده چند وقت جلوی زاده شدن شعرای تازه رو می گیرن . گفتی هر وقت خواستی از هراس خداحافظی از سلامی دوباره نترسی

هفت بار با خودت بگو :"انسان تنها آمده و تنها می رود ...تنها صداست که می ماند" گفتی و گفتی و حالا خاموش نشستی، که کوه هم که بود صدات را بر می گردوند اما این دختر ...

یادمه گفتی در این بازی مسافت یک شوخی بیش نیست منم می گم ،دوست ، کسی که مثل هیچکس هستی و دوستم داری در این بازی مسافت یک شوخی بود و هست و می ماند.

ماه من

10 روز اول این ماه گذشت و من دووم آوردم .

شهریور واسه من همیشه  مثل قسمت آخر سریال های ایرونی میمونه. همه چیز اونقدر کش می آد تا در لحظه مورد نظر با شدت هر چه تمام تر رها شه.

آره یه نمایش ، اما برعکس نمایش های مذکور این قسمت سریال من نه دروغ و قابل پیش بینیه نه  نخ نما و  رو .

"حقیقت" اونم از نوع عریان، بی هیچ تخفیفی .

یک ماه تمام عیار. ماهی که از قضا در آخرین روزش به اصرار به دنیا آمدم.

 

شهریور برای من  مثل هملت شاملوست ..."و پرده ...در لحظه محتوم...فرو خواهد افتاد"

 

شهریور واسه من یعنی وقت درو . یعنی شش دانگ حواست جمع نتیجه ،یعنی اعتراف ،فصل پوست انداختن ،چشم دوختن در چشمهای زندگی ...سینه سپر کردن که من بودم و ....پذیرش .

دعایم کنید.

*** 

برای تو می نویسم:

اولین هفته گذشت و من دووم آوردم.

 اولین هفته از اون هشت هفته .هــــــــــــــــــــــــــشـــــــــــــــــــــــــــــــــت هفته خودش یه عمره، چندین سال نوری.

اگه این روزی نه ساعت کار نباشه  ، اگه این خرده ریزای مشترک که هر جا می رم باهامه نباشن  دیگه چه به روزم می آد.

به ازای هر هفته یه دفتر صد برگ  باید تحویلم بدی. قول دادی برام بنویسی و می دونی که قول به بانو شوخی بردار نیست.

و من هم عزیزکم" ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری" .

 

 

Erich fried...شاعر عشق نبرد و زندگی

گاهی به ابیاتی آنچنان شیفته می شوم که گویی از آن منند...

 

حتی آنچه را علیه زندگی سروده ام

برای زندگی سروده ام

حتی آنچه را برای مرگ سروده ام

علیه مرگ سروده ام

...

 

من سنگها را از چشمانم بر می دارم

و نیز از دهانم

 

من سنگها را از دلم بر می دارم

و نیز از سرم

 

همه را در آفتاب می نهم

تا گرم شوند

 

همه را بر سبزه می نهم

تا عشق بورزند

 

شباهنگام پس می گیرمشان

سنگها و کودکانشان را

 

آنها را در دهان می نهم

بر چشمانم

 

سنگهای گرم

بر دلم، در سرم

تا گرمم کنند

با آفتاب روزشان

 

آنگاه پی خواهم برد

چه زیبا بوده روز

و در خواهم یافت

که من نیز زیسته ام.

***

هر گاه به دهانت می اندیشم

که چه سان با من سخن می گوید

پس به واژگانت می اندیشم

به اندیشه ات

و آنگاه به واژگان چشمانت.

 

هر گاه که به دهانت می اندیشم

که چگونه بر دهانم فرود می آید

دیگر اندیشه ایم نمی ماند

مگر اندیشیدن به دهانت

بازبه دهانت

به آغوشت

و به چشمانت!

***

چشم دارم آری

چون تو را می بینم

گوش دارم

چون تو را می شنوم

دهان دارم

چون تو را می بوسم

 

به راستی آیا

چشمها و گوشهایم همین ها خواهند بود

دهانم همین است

گر ترا نبینم و نشنوم؟

گر ترا نبوسم؟

***

بر سینهایت دو ستاره

بر چشمانت دو بوسه

شبانه

زیر آسمان بی باک.

 

در چشمانت دو ستاره

بر سینه ات دو بوسه

شبانه

زیر ابرهای بی ماه.

 

زیر آسمان بی تاب

بوسه ها و ستاره هامان را

باید تاخت زنیم.

 

که در راحت باش این کارزار

سینه ها و چشمها

آسمان

ستاره ها و بوسه ها

ما را بس!

***

اگر من

خیلی پیرم برای تو

اگر تو

خیلی جوانی برای من

معنایی ست در خور درسنامه ها

و برای حسابگران

که همه چیز را به قواره می برند.

***

زندگانی شاید می توانست

آسان بگذرد

اگر من تو را

هرگز ندیده بودم.

 

غمی کمتر

به گاهی که فراقی نبود

و هراسی کمتر

از هجرانهای متوالی.

...

زندگانی شاید می توانست

آسان تر بگذرد

اگر من

تو را ندیده بودم

که خود دیگر

این زندگانی نبود.

***

خواهش با تو بودن

دور شدن از روزمرگی

تو را خواستن

در تو گم شدن

 

نزدیکتر از هر چیز

نزدیک تر از دستهای درهم

تنگ تر

دهان بر دهان

با تو بودن

 

در تو بودن

بوسیدن

بوسیدن از برون

نوشیدن از درون

هر چه ، هر گونه، به هر مقدار

تو را به کام در کشیدن

چون نفسهایم

تا ژرفا

بی هیچ بازدم.

 

در دقایق فرجامین

به فاصله ایستادن

تو را تماشا کردن

و باز بوسیدن.

***

می بوسمت

نه تنها

دهانت را و

سینه ات را و

زانوانت را،

خواهشهایت را هم میبوسم.

 

آرزوها و

اندیشه ات را

تردیدها و

شهامتت را...

عشقت را

که از برای من

آزادی ات را

که از برای تو

پاهایت را

که تا اینجا آمده اند و

باز خواهند آمد.

 

تو را می بوسم

به همان سان که هستی

و همان گونه که خواهی بود

فرداو فرداها...

و به هنگامی که دیگر من

سپری گشته ام.

دلم می خواد بنویسم اما نمی دونم از چی .درموندم انگار توی یه ساعت شنی گیر افتادم .

دلم می خواد فکر نکنم به هیچ چیز و هیچکس .دلم می خواد همه چیز متوقف شه .

نمی دونم شده تا حالا بخوایید فقط برید و جاش اصلا مهم نباشه.

آخ که اینجا هم واسه بی نقاب بودن دیگه امن نیست.

نکنه افسردم؟مهمه ؟ خطرناکه؟

تا حالا تو موقعیتی گیر افتادید که حس کنید عده ای دور و برتون ،از نزدیکاتون، حس خوبی بهتون نمیدن اصلا صمیمی نیستند مدام خودتو زندگیتو خانواده تو مشکلاتی که دورتو گرفته قضاوت می کنن.

تو جمعشون در مورد همه چیز توحرف می زنن و نسخه می پیچن اونوقت تو آروم آروم خودتو کنار بکشی و سعی کنی وارد بازی شون نشی سعی کنی حداقل آرامشو تو این شرایط حفظ کنی اما این دورشدن خودتو رنج بده چرا که دوسشون داری -میگن از خونشونی- و ازشون یه دنیا خاطره داری ...دوسشون داری... شاکی اند از فاصله گرفتنت از "بی معرفتی ت" .

می گن دلشون می خواد بهشون سر بزنی باهاشون باشی بهت سر بزنن اما تو گیج باشی که پس چرا بازی شونو بلد نیستی چرا اونجور که دلت می خواد نمی تونی با ها شون حرف بزنی.چرا پشت حرفاشون صمیمیتی نمی بینی چرا سردت می شه و حس میکنی گیر افتادی و قضاوت می شی و خانوادت که به زلالی آبن قضاوت میشن.

اگه من یکی رو دوست داشته باشم اما نشنومش ،اون چیزی که حقیقتشه نبینم و نپذیرم اگه آسون باشه ساده باشه و بازی بلد نباشه اگه همرنگ همه نباشه ...می شه ؟

اگه می شه پس شما دوسمون دارید .اما جنس دوست داشتنمون فرق می کنه .

شاید کم تلاش کردم .شاید به جای موندن و پیدا کردن راه فرار کردم .

من که باور داشتم و دارم که همیشه یه راهی هست من که از بر بودم که واسه دوست بودن اول از همه باید صبور بود چرا درموندم ؟

نمی دونم شاید واسه حفظ  آدمی که همه هستیمه زندگیم از اونه وبعد از گذشت تقریبا نیم قرن از زندگیش با اون همه سختی اونقدر شکننده شده که می ترسم .

اونقدر می ترسم که در مونده شم .

چه کار می شه کرد؟

سعی می کنم که چیزی نگم.

 فقط و فقط بشنوم . 

سعی می کنم تا نپرسیدی نگم.

این فقط تو نیستی که می گی با تو راحتر از هر کسی  می شه حرف زد .

هیچ وقت قرار نیست خیلی بگی ولی آخرش می بینی که ساعتی ست که بی وقفه درد و دل کردی و هنوز سیرازگفتن نیستی اما مراعات منو میکنی که میدونی با تلفن اونقدرها اخت نیستم .

باید روبروی هم نشست و حرف زد ،باید چشمها رو دید .

حرفهایی هست که با کلمات نمی شه گفت اما وقتی ناچاری که بگی اون هم بی اینکه چشمات رو ببینم دل به فراز و فرود طنین صدات می بندم و مکث هات رو، نفسهات رو میزان می بندم و گوشی را که می ذاری به نغمه ی دلت فکر میکنم به نغمه ای نا تموم و چشمات رو به جای کلید بر اولین میزان می ذارم تا با گوش جان بشنوم.

تا بار دیگر که فاصله به جونت چنگ بزنه و تسلیم شی و شماره ام را بگیری  .

این شیوه ی توئه ...

کاش ...

ازعشق سخن می گویم...

با بی تفاوتی، به عادت هر روز یکی ازاین گاه نامه هارا -که چشمم انتظار دیدن حتی یک سطرازجنس دیگر درآنها ندارد-ورق میزنم .

عکسی از دو صورت خندان و ساده در آغوش هم و می مانم .

و عنوانی که مجذوب ترم می کند... "ازدواج با نشانگان داون"...

«...دستانش را مثل کودکان تا آنجا که ممکن است از هم می گشاید و می گوید من اینقدر دوستش دارم ... به او افتخار میکنم...

آنها درزمان کلاسهای توانبخشی شان در موسسه خیریه به هم علاقه مند شده اند.

دو عاشق با یک عارضه ...رومـو و ژولیت با آی کیو پایین و نه کاملا مثل هم که دختر ازعارضه قلبی هم رنج می برد (رنج می برد؟)

آنها برای با هم بودن 9 سال وقت صرف می کنند تا سرپرستان بهزیستی را متقاعد کنند.

و در جواب چرای مخالفان( که همه مهمند و سرپرست) فقط می گویند: ما می خواهیم برای همیشه با هم باشیم چون با هم خوشحالیم.

و بعد از 9 سال عاقلان موافقت می کنند البته با شرط ممانعت از بارداری.

..آنها قسم می خورند که در شادی و غم در کنار یکدیگر باشند

ودریکی از اتاق های موسسه توانبخشی ساکن می شوند و کار می کنند :رختشویی و دربانی .

...آنها با همند... : ما ساده و شاد زندگی می کنیم . عاشقیم و عادی هستیم . بقیه زوج ها مثل اینکه روابط پیچیده را دوست دارند ... اما زندگی کردن خیلی ساده است.

و ...

هفته گذشته در لندن نمایشگاهی از عکسهای مراسم ازدواج آنها برگزار می شود. هزاران نفر(عاقل)عکسها را با تعجب تماشا می کنند

فکر می کنیدخیلی از آنها دوریم ؟

نه، ما هم از عشق تعجب می کنیم.

آری ...جهان همان است که به عقل ما می رسد!

کتابها را ورق می زنیم همه چیز را دسته بندی می کنیم نسخه می پیچیم و آنگاه در ساده ترین روابطمان در می مانیم چه رسد به عشق.

و حتی گاهی کودکان و یا آنها که از نظرمان عقل شان رشد نکرده حیرانمان می کنند.

نمی دانم چرا یاد متن زیر که قبل ترها دریکی از سایتها دیده ونگهش داشته بودم افتادم.حرفهای جان نش ریاضیدان بزرگ -یک ذهن زیبا- در مراسم دریافت نوبل:

 I've always believed in numbers, the equation, logic will lead to reason. After a lifetime of such pursuit I ask what truth is logic, who decides reason. My quest has taken me to the physical, the metaphysical, the delusional and back and I have made the most important discovery of my career, the most important discovery of my life

It is only in the mysterious equations of love that any logical reasons can be found

I'm only here tonight because of my wife, she is the reason I am. She is all my reasons

Nobel Prize Ceremony Stockholm 1994

امروز هم تمام می شود،نوشته ام را می خوانید و به من می خندید.

امروز هم تمام می شود... اما قطره ای از هستی روحم را تازه می کند.

22 تیر 85

خودم را سخت سانسور می کنم.

وقتی صدایم می کنی هر جای قصه که باشم ،هر چقدر دور هر چقدر ناشناس  پی صدایت میگردم و بی اختیار صدایت می کنم . 

نامریی شده ام دیگر حتی سفید هم نیستم که در تاریکی ها آسان تر پیدایم کنی .می نگارم و می نگارم این قصه را و هر چه پیشتر میروم محو تر می شوم ...قهرمانی هستم که نیست ،قهرمانی که همه کس بود حالا سایه هم نیست .قصه به نام او بود .به نام صورتش که به آفتاب می آمد به نام صدایش که به سادگی سیب بود به نام شاعرانگی اش به نام قلبش  که هیچ عشقی و هیچ زیبایی از یگانگی اش نمی کاست.هیچ کس چون تو نام بر او نمی نهاد و خوش آهنگ تر از تو به نامش نمی خواند حالا نه نام دارد و نه نشانی. صدایش کن حتی اگر شده به نام هیچ .صدایش کن. 

 

سکوت سرشار از ناگفته هاست!

حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم.

و حرفهایی هست برای نگفتن.

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند.

حرفهایی بی تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه های بی قرار آتشندو کلماتشان هر یک انفجاری را در بند کشیده اند.

کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...اینان همواره در جستجوی مخاطب خویشند .اگر یافتند، یافته می شوند و در صمیم وجدان او آرام می گیرند و اگر نیافتند...نیستند.

 

داخل پرانتز

تو هم فهمیده ای ،وقتی صدایم خوددار نیست و بی دلیل سرد و بی تفاوت اولین چیزی که می پرسی اوضاع دوستانم است...آره،شاید گاهی من با نوسان های آنها بالا و پایین می شوم اما همه اش این نیست.نمی دانم چرا همه چیز بی بهانه و یکهو برایم بی جلوه و تکراری می نماید، همه چیز به طرز وحشتناکی دچار روزمرگی می شود و آنوقت من دلم می خواهد ابری باشم و از آنجایی که تو نزدیکی و به قول خودت بزرگم کرده ای!!!می پرسی:"چیه باز؟خوب نیستی؟ دوستات خوبن؟"...و من تمام بغضم را  یکجا فرو می برم:خوبم...خوبن!آنگاه تو از تقلاهای امروزت می گویی و من از تقلاهای امروزم میگویم و بحث را به چای می کشانم و تو از دارچین می پرسی.به همین بیهودگی...به همین سادگی.و هر دو تلخی آن را مدتی در دهان مزه مزه می کنیم.

×××

کتابهایم را دوست نداری و من از دیشب تا به حال دو کتاب خوانده ام و طبق معمول با همه ی شخصیت ها و به جای همه شان زندگی کرده ام...به جای دختری که زیبا هست و شاید نیست ،دوست داشتنی هست و نیست، ساده و معصوم است و نیست...دختری که در نیافتنی ست .

×××

نیمه ی روشن من در آن سو با خیالی سرمست است در تکاپوست در تدارک چیزهایی ست که من با چشمهایی که زود خسته می شوند یا گاهی خود را به خستگی می زنند تا تو نازشان را بیشتر بخری هرگز نمی بینمشان ...فکر همه چیز را کرده حتی پارچه ی زری دوزی شده ای که قرار است قندهای سابیده شده بر آن بریزند...به همین سادگی.

×××

بی فایده است ،حتی لاک صدفی نیز دستهایم را که شبیه دستهای مادرم شده تغییرنمی دهند ...

×××

صبح روز دوشنبه ای حوالی ساعت ۱۰ ،دختری خواهم داشت...

فصلش را بگذار خدا انتخاب کند.

امضا :نوستر آداموس ِمادر

این روزها همه وقت سپیده دم است

از کجا آمدی؟…کدام طلسم را شکستی ؟در میان غریبه ها ،در هیاهو ،چگونه با نگاهت لرزاندی ام  بی آنکه ذره ای از تقدس آن لحظه بکاهی؟ . در کدام گوشه پنهان شدی ناگاه؟…چگونه از خود راندمت؟ چگونه پرت دادم به بام حقیری که لایقت نبود؟

من ستاره ی صبح بودم و تو آفتاب ؟ من ماه تمام بودم و تو برکه ی آب؟

چگونه ماهت شدم  در پس ابری که تصویرم را حتی از ساغر ِاشکی که به کف داشتی دریغ  کرد؟

امروز قسمم دادی ،قسمت دادم  در آبی تند که به هر سو که چشم میدوختی بود و در تلا لو سبز که از روحمان جوانه زد ودر چشم بر هم زدنی درخت شد …بالا رفت و هلهله کرد تا سقف آسمان بلرزد و باد را برآشوبد …

دیدی چه آسان آب می شوم در دستت؟ دیدی چگونه شعله ور می شوم؟ … آه، باد بیچاره…چه ساده می اندیشید، چه زوزه ها کشید تا خاموشمان کند. بر فریادش خندیدم .شعله ورتر شدم. دیدی که سوزاندمش؟

اگر گفتم دور را هم ببین اگر گفتم همه را به چشم بسپار، خواستم امتحانت کنم . خواستم بدانم اگر به فاصله ی یک نفس از تو نبودم، اگر نبودم ،می توانی  در شقایق های سوخته ی کنار دیوارهای ریخته مرا ببینی. می توانی در رنگهای رنگین کمان، در طرحهای هندسی ،بر تنه ی کاج ها، بر نیمکتی که خالی ست پیدایم کنی؟

 

خواب می بینم؟رویای توست یا من؟ …کی رویاهایمان به هم آمیخت؟

 نه، دیگر نمی پرسم  کی- چرا- چگونه .من و تو اهل چرایی نبودیم و نمی شویم.

پر درد ِخاموش من، به هیچ چرایی پاسخ نگو.

ولی تو رابه عشق قسم که برایم بنویس ...دلت را برایم بنویس.

 

۵ اردیبهشت ۸۵

سّرعشق

به نام خداوند جان آفرين

سعدي براي من ياد آور لحظه هاي عزيزي ست.دفتري داشتم كه غزلهايي كه بر تار جانم زخمه ميزد را در آن با رسوم خاصي مي نگاشتم.عادت ِهميشه من بود و هست كه براي شعرخواني با دفترِشعر انس بيشتري دارم تا كتاب.از ميان بسيار دفترها كه داشتم ودارم -هر يك به نام اهل دلي- اين دفتر آنقدر برايم جان دارد كه درمتلاطم ترين لحظه ها اگر در دستم بگيرمش بي آنكه حتي برگي ازآن را بخوانم آرامشي ژرف مي بخشدم. فكر كردم در روزي كه به نام اوست به جاي شرح حال نويسي وكه بود وچه ها كرد غزل نوشتن از او خوشتر است وچه هديه اي عزيزتر ازغزل، كه عاشقانه براي من يعني غزل سعدي.

هزار جهد بكردم كه سّرعشق بپوشم

نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم

بهوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم

شمايل تو بديدم ،نه عقل ماند و نه هوشم

حكايتي ز دهانت به گوش جان آمد

دگر نصيحت مردم ،حكايت است به گوشم

مگر تو روي بپوشي و فتنه باز نشاني

كه من قرار ندارم كه ديده از تو بپوشم

من رميده دل آن به كه در سماع نيايم

كه گر به پاي در آييم،به در برند به دوشم

بيا به صلح من امروز و در كنار من امشب

كه ديده خواب نكرده است زانتظار تو دوشم

مرا به هيچ بدادي و من هنوز بر آنم

كه از وجود تو مويي به عالمي نفروشم

مرا مگوي كه سعدي طريق عشق رها كن

سخن چه فايده گفتن ،چو پند مي ننيوشم

براه باديه رفتن به از نشستن باطل

وگر مراد نيابم به قدر وسع بكوشم

×××

دوش دور از رويت اي جان ، جانم از غم تاب داشت

ابر چشمم بر رخ از سوداي تو سيلاب داشت

نز تفكر عقل مسكين پايگاه صبر ديد

نز پريشاني دل شوريده چشم خواب داشت

نقش نامت كرده دل محراب تسبيح وجود

تا سحر تسبيح گويان روي در محراب داشت

ديده ام مي جست ،گفتندم نبيني روي دوست

عاقبت معلوم كردم كاندرون سيماب داشت

سعدي اين ره مشكل افتاده ست در درياي عشق

اول آخر در صبوري اندكي پاياب داشت

×××

غم زمانه خورم يا فراق يار كشم

بطاقتي كه ندارم كدام بار كشم

نه قوتي كه توانم كناره جستن از او

نه قدرتي كه به شوخيش در كنار كشم

نه دست صبر كه در آستين عقل برم

نه پاي عقل كه در دامن قرار كشم

چو مي توان به صبوري كشيد جور عدو

چرا صبور نباشم كه جور يار كشم

شراب خورده ي ساقي ز جام صافي وصل

ضرورت است كه دردسر خمار كشم

گلي چو روي تو گر در چمن بدست آيد

كمينه ديده ي سعديش پيش خار كشم

×××

بگذار تا مقابل روي تو بگذريم

دزديده در شمايل خوب تو بنگريم

شوق است در جدايي و جور است در نظر

هم جور به كه طاقت شوقت نياوريم

روي ار به روي ما نكني حكم ازآن توست

باز آ كه روي در قدمانت بگستريم

ما را سري ست با تو كه گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم برآن سريم

گفتي ز خاك بيشترند اهل عشق من

از خاك بيشتر نه كه از خاك كمتريم

نه بوي مهر مي شنويم از تو اي عجب

نه روي انكه مهر دگر كس بپروريم

از دشمنان برند شكايت به دوستان

چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم

ما خود نمي رويم روان از قفاي كس

آن ميبرد كه ما به كمند وي اندريم

سعدي تو كيستي كه در اين حلقه كمند

چندان فتاده اند كه ما صيد لاغريم.

هجده سال به بالا ممنوع!!!

وقتي دلت گرفت مي توني مثل من عروسكت رو بغل كني و بري زير ميز تحريرت قايم بشي و براش شعر بخوني و شعر بخوني تا  خوابت ببره و به كودكيت برگردي ،به روزهاي آفتاب و گل و بازي به شبهاي رازهاي كوچك و مشق هاي ننوشته و به دوستي، دوستي هايي با عطر آدامس....

براي آزي كوچولو كه هميشه پاكنش رو گم مي كرد براي نيلو ،مهرنوش ، مارال ،بهنوش،مريم،زهره...و همه اونايي كه هنوزبا  كودك درونشون دوستن و دلشون واسه همه كوچولو ها ضعف مي ره.

-دزد خورشيد-

خورشيد را مي دزدم

فقط براي تو!!

مي گذارم توي جيبم

تا فردا بزنم به موهايت

فردا به تو مي گويم چقدر دوستت دارم!

فردا تو مي فهمي

فردا تو هم مرا دوست خواهي داشت

ميدانم...

آخ...فردا...!!!

راستي چرا فردا نمي شود؟

اين شب چقدر طول كشيده...

پس چرا آفتاب نمي شود؟

يكي نيست بگويد اين خورشيد كجاست؟

×××

آدم كيست؟

همه اين سوال را مي پرسند

از فلاسفه، ‏

شاعران،

روانشناسان،

اما چرا از من نمي پرسند؟

اگر از من مي پرسيدند

خب خيلي ساده مي گفتم:

آدم ، ‏خودش است ديگر!

يك چيز عزيز و بي همتا

كه در دنيا تك است

و هيچ كس نمي تواند تعريفش كند‏

هيچ كس به جز خودش!

پس خودت را از خودت بپرس !!

اما يادت باشد

آدم حسابي از خودش درس نمي پرسد!

×××

براي آنكه دوستم داشته باشي،

هر كاري بگويي مي كنم،

قيافه ام را عوض مي كنم،

همان شكلي مي شوم كه تو مي خواهي،

اخلاقم را عوض مي كنم،

همان طوري مي شوم كه تو مي خواهي،

حتي صدايم را عوض مي كنم،

همان حرفها يي را مي زنم كه تو مي خواهي،

اصلاً اسمم را هم عوض مي كنم،

هر اسمي مي خواهي روي من بگذار!!!

خب حالا دوسم داري؟

نه- صبر كن!

لطفاً دوستم نداشته باش!

چون آنقدر عوض شده ام كه حال خودم هم از خودم به هم مي خورد.

×××

 امروز دوستي پيدا كردم كه منو خوشحال مي كنه

و من ،خيلي خوشحالم كه اون خوشحالم مي كنه

چون اين خيلي مهمه

اگه من خوشحال بشم

همسايه هاي من هم خوشحال مي شن

خانواده ام

همكارام

و مردمي كه هر روز مي بينم

اونا اگه خوشحال بشن

خب ،خيلياي ديگه هم خوشحال مي شن

اينجوري شايد حال دنيا يه كم بهتر بشه!!!

×××

وقتي بزرگ شدم،

مي خواهم هر كسي باشم

به جز يك پدر بد اخلاق،

يك راننده اتوبوس بي حوصله،

يك آدم عصباني،

يا يك آدم نا اميد كه با همه دعوا داره،

يا آدم پر افاده اي كه بي خودي باد تو دماغ ميندازه،

خب مثل اينكه ديگه آدمي نمونده...

پس بهتر ه فعلاً بزرگ نشم،

تا ببينم بعداً چي مي شه!!!

فالكو .*

........................................

نام مستعار فرانك ژاكوبز ، شاعر و آهنگ ساز ،نوازنده و خواننده اتريشي-آمريكايي كه در سال 1963 در نيويورك متولد شد. اشعار و قطعات فالكو ،همگي علاوه بر بهره گيري از عنصر طنز،نقدي به مسايل اجتمايي و روابط آدمها در جامعه ي پر تنش امروزي ست.از جمله آلبوم هاي او كه شهرت جهاني دارد مي توان Rock me amadeous,sing along with mad  را نام برد.

 

قطره اشک

آرام آرام شکستی ،یا به آنی فرو ریختی نمی دانم.

نمی توانستم بفهمم...هنوز هم آن نفهمی با من است ،آن گنگی.

من هیچ وقت یاد نگرفتم در پس اگرها و اماها در پس شاید ها و بایدها چه می آید.

من تنها تماشا می کردم ...تو می شکستی و من تنها و تنها تر می شدم...تو درد میکشیدی ومن درد میکشیدم.

من چه بودم جز بازتاب تو؟

به یاد ندارم، اما انگار پیش از آن که فرو ریزی چیز دیگری هم بودم.

کاش دلم می خواست حرف بزنم.کاش دلم فریاد می خواست.

اما دلم فقط می خواهد آن چنان خود را در آغوش گیرم که از تب گنگی آب شوم و قطره قطره فرو ریزم.

مثل قطره ای اشک ...

فقط یک قطره ،قطره اشکی که به هیچ چرایی پاسخ نمی گوید...

قطره اشکی که نمی داند بوی مرگ چیست .قطره اشکی که دانستن نمی خواهد .

این گونه  نه تو نه هیچ کس دیگر چشمانم را که تظاهر به شعور می کنند نمی ستود.

 

نسیم بهاری

هستی نداردبها بی عشق و مستی

مستی بود کار ما، در بزم هستـی

میخانه و جام می ، ساغر پرستی

خوش تر بود درد عشق از تندرستی

چون سالی که می رود من نیز رهسپارم..."گیلان وا "وزیدن گرفته . بی تابم ...بی تاب بهار، بی تاب شکوفه ها و نغمه ی بلبلان ...بی تاب سرزمین رویاهای کودکی ...

می روم تا به جای همه ی عزیزانم که دورند از من سینه را از عطر خاک نمدار پر کنم می روم تا راز عشقم را به گوش دریا برسانم .

سپاس از خدایم که هر روز و هر روز با عشق درسهایم را به من آموخت و هدیه هایی بس گرانبها در این سال به من بخشید .

سپاس از قلب پاک و مهربان مادر وپدرم برای همه ی محبت ها و فداکاری هایشان.

سپاس از همه دوستانم ...مهربانانم که اگر درکنارم بودند برکت حضورشان و اگر دور بودند، یادشان شادی ام بخشید.

سپاس از تو بهترینم برای عشقت وبرای صبرت.

به امید بهاری شدن قلبهایمان و نو شدن هر روزمان.

 

روز جهانی زن

بیشترین عشق جهان را به سوی تو می آورم

از معبر فریادها و حماسه ها.

چرا که هیچ چیز در کنار من

  از تو عظیم تر نبوده است

 که قلبت

چون پروانه ای

ظریف و کوچک و عاشق است.

 

ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستی

و به جنسیت خویش غره ای

به خاطر عشقت

ای صبور ، ای پرستار

ای مومن

پیروزی تو میوه ی حقیقت توست.

 

رگبارها و برف را

طوفان و آفتاب آتش بیز را

به تحمل و صبر

شکستی.

باش تا میوه غرورت برسد.

 

ای زنی که صبحانه خورشید در پیراهن توست،

پیروزی عشق نصیب تو باد. 

از برای تو، مفهومی نیست

نه لحظه یی:

پروانه يیست که بال میزند

یا رودخانه يی که در گذر است.-

هیچ چیز تکرار نمی شود

وعمربه پایان میرسد:

پروانه بر شکوفه یی نشست

و  رود

به دریا پیوست.*

 

روز جهانی زن گرامی باد.به امید رهایی ، برابری ،عدالت امنیت و آزادگی برای همه ی انسانها. 

    شبانه  ۱۰-بامداد *

صدای بارون

وقتی تو با منی... نگاهم که می کنی... وقتی برای صدا کردنم هنوز بغضت را فرو می بری به فرهاد می مانی و تیشه ی عشق کمان وار بر شانه ات .

وقتی نیستی...نگاهم که نمی کنی...صدای لرزانت که نیست...دستان لرزانم رابر خطوط محزون نامه هایت که هنوز بر برگهای مچاله شده شان گریه می کنند می کشم تا نوازشت کرده باشم به جبران آنهمه بی مهری...

آری واژه هایت هنوز می گریند ..."همه چیز تمام شد .حتما می گویی مگر چیزی هم بود که بخواهد تمام شود؟برای تو نه ،ولی برای من همه چیز بود؛ خیالت، فکرت. با تو نفس می کشیدم با تو زندگی می کردم ...آنوقت تو با یخ آن دو مردمک سیاهت حتی نگاهم نکردی حتی خیالت را دریغ کردی.

 یادت هست ؟یادم دادی :نرنج ،قوی باش." نه شنیدن" آدم را بزرگ می کند، مرد می کند ...

یادم دادی... اما افسوس، نیاموختم...کاش سردی نگاه و کلامت آتش درونم را سرد می کرد ...

مرد باشم بی تو ،بانوی من ...نباشی نباشم ..."

میدانم که نمی دانی .این تیره مردمکها بعد از آن گناه کودکانه که چرا نگاه نکردند ،چه اشکها که باریدند. به جرم آنکه ندیدند تو را ،به تماشای چه تاریکی ها که محکوم شدند... این آهوان سیاه وحشی از همه رمیدند و سرگردان دیار تنهایی شدند وبی آنکه یک قدم پیش روند بار دیگر به تو رسیدند که شکسته و خسته عشقی را پاسبانی می کردی که شعله اش را افروخته و گریخته بودند.

چه می توان نوشت همسنگ آن همه تشنگی و انتظار ِ تلخ ...

شک کرده بودم به عشق، به مهر ،به صبر.

یادم دادی مرد من،حالا نه فرهاد را شک دارم  نه مجنون را ...لیلای توام و در باران عشقت ترانه ای را که در روزهای بی من با طنینش بر بیستون دلت تیشه میزدی با تو هم آواز می شوم:

بوی موهات زیر بارون

بوی گندم زار نمناک

بوی سبزه زار خیس

بوی خیس تن خاک

***

جاده های مهربونی

رگهای آبی دستات

غم بارونِ غروب

 ته چشمات تو صدات

***

قلب تو شهر گل یاس

دست تو بازار خوبی

اشک تو بارونِ روی

مرمر دیوار خوبی

***

ای گِل آلوده گل من

ای تن آلوده ی دل پاک

دل تو قبله ی این دل

تن تو ارزونی خاک

***

یاد بارون و تن تو

یاد بارون و تن خاک

بوی گل تو شوره زار

بوی خیس تن خاک

***

همیشه صدای بارون

صدای پای تو بوده

همدم تنهاییام

قصه های تو بوده

***

وقتی که بارون می باره

تو رو یاد من میاره

یاد گلبرگای خیست

روی خاک شوره زاره

***

ای گِل آلوده گل من

ای تن آلوده ی دل پاک

دل تو قبله ی این دل

تن تو ارزونی خاک

تن تو ارزونی خاک...

 

مردم شهر من

دیده ای اینان را؟

اینان را می گویم

با بینی های رو به آسمان

که فخر می فروشد به زمین و آسمان.

 

چه نامشان می نهی؟

مرفه ان بی درد؟

اینان که کمینه دردشان

درد خود بینی ست...

  

             اینانند مردم شهرمن؟

 

***

چشم بگردان

بنگر اینان را

عابرین خسته

خسته از خود

از هیاهوی شهر

از تقلای پایان ناپذیر زندگی

بیگانه از خود و

آشنای غم

غم نان

نان...نان

طلوع برایشان

نوید دلپذیر مرحمتی ست مکرر؟

نه-،که هراسی دوباره ست و

آغاز تقلایی دیگر.

زندگی؟!

مرگ تدریجی شان را می گویی؟

***

چشم بگردان

کودکان را بنگر

قربانیان خشم ...فقر...فساد.

در این کویر بی مهری

کجاست فرصت آموختن عشق؟

آسمان نقاشی یشان؟

...

دیری ست که خاکستری ست

و بی خورشید.

***

دستها را بنگر

دستهای نیاز

قطره های حسرت را

بر گوشه ی چشم

چشمانی که می جویند لطفت را

در دستی که به جیب می بری.

***

پرنده آزاد کن

تا سیر کنی صیاد را

نگاه نفرت می دوزی به او

برای سلب آزادی گنجشکان؟

کودکانش را دیده ای آیا-،در قفس فقر؟

***

می بینی بر خیسی خاک

زخمه ی دستان تکیده را

به امید سکه ای ناچیز

بر تار؟

گوش کن

در شور با مویه حزین می نوازد.

***

دیده ای اینان را ؟

مردانی که دیده نشده

وزنانی که ناگزیری از دیدنشان.

...نقاب های رنگین

   ...بوق های کشدار

در معابر این شهر

سودای مرگ

تن های بیمار

              

          اینانند مردم شهر من .

 

 

پ.ن : برای کریم که فال هر روز من در دستان کوچک و کریمش بود.