فصل بانوی بی هنگام
شعرها را لب پنجره ات جا گذاشتم و حالا لب هر پنجره ای که می رسم دلم شعر می خواهد .
این شعر ها را می دزدم به خیال آنکه تو برایم گفته ای، تو برایم خوانده ای.
این پنجره ها شعری دارند اما آن پنجره کجا با چشم اندازی که مرگ را از دور نظاره می کرد .
در به در پنجره ها شدن سخت است. میدانی؟
***
در کمین اندوه هستم
بانو
مرا دریاب
به خانه ببر
گلی را فراموش کرده ام
که بر چهره ام می تابید
زخم های من دهان گشوده اند
همه ی روزگارم پر از
اندوه بود
بانو مرا
قطره قطره دریاب
در این خانه
جای سخن نیست
زبان بستم
عمری گذشت
مرا از این خانه
به باغ ببر
سرنوشت من
به بدگمانی
به خوناب دل
خاموشی لب
اشک های من بسته
بر صورت من است
هیچکس یورش دل را
در خانه ندید
بانو
من به خانه آمدم
و دیدم
که عشق چگونه
فرو می ریزد
و قلب در اوج
رها می شود
و بر کف باغچه می ریزد
بانو مرا دریاب
ما شب چراغ نبودیم
ما در شب باختیم
احمد رضا احمدی
***
بانوی بی هنگام
می آید و می نشیند و
دستور می دهد که بشنود
بانو ! به کشف آمده ای یا فتح ؟
این سرزمین کوچک
پیوسته انتظار سم سوارانی داشته با ضرب همین گام های سرخوش تو
این سرزمین کوچک از دیرباز
عادت به فتح شدن داشته
بانوی بی هنگام از سرود و ترانه می گوید و می آشوبد مژگانش
و گریه اش به نعره ی نرگس می ماند
در شعر شوخ حافظ
بانو
این گریه را تمامی گل ها دارند
وقتی نسیم نی لبکش را
با قطره های باران صبح کوک می کند
بانوی بی هنگام
به شعرهای تلخ تری چشم دارد
و شورخندزنان برمیخیزد
و خنده اش به شیهه ی گل های شیپوری می ماند
در شعرهای من
و دور می شود
بانو
این سرزمین کوچک از دیرباز
عادت به دور شدن ها دارد
با رپ رپ سم اسبانی
که دور می شوند و غنیمت ها را بر ترک می برند با ضرب همین گام های سرخوش تو
بانوی بی هنگام
از آبهای عصر می آید
با گیسوان خیس و اندامی از روح تلخ زیتون زاران
بانو
تو روح رود بارانی یا
جان شریف باران
کز بیشه های واهمه می آیی
و آبگین شرم می شکنی بر ایوان
بانوی بی هنگام
از ستر خیس باران در می آید
و خرده آبگینه ی شرمش را بر می چیند از ایوان
و بانگ می زند به خالی خوابم
شعری بخوان
شعری که با هلاهل جوشانش
خون بترکاند از مفاصل اوهام
بانوی تلخ ! بانوی بی هنگام
در این قفس چه می کنی
در این رواق کوچک کهنه
دراین صدف که طاقت آن در شاهوار ندارد چه می کنی
رو در طلوع نیزاران بگذار
با آفتاب یکی شو
بانوی بی هنگام
به قایق گل می اید لبخندت
دهانت لبخند ابروانت لبخند انحناهایت لبخند
و دست هایت که مثل بال های سفید کبوتر
وا می شوند و بر هم می اوفتند لبخند می زنند
بانوی دیر بانوی بی هنگام
غروب نزدیک است
و سایه های بنفش به سمت هیچ حرکت می کنند
و من
این سوی نهر گریان سنگ
افتاده ام
پرنده ی تیر خورده ی از یاد رفته
و خنده های تو
به قایق گل می آیند و می گذرند
منوچهر آتشی
درياب كه از روح جدا خواهي رفت